مهر ۲۳۱۳۸۹
 

آنقدرنیامدی که سحرگاه جمعه هم

همچون غروب آن دلگیرشـد دگر

………….

آنـقدرنیامدی که دعاهای ندبه مان

برگوش وجا نمان فراگیرشـددگر

…………..

آنـقدرنیامدی که دعــای عـــــهدها

ازچل به چار صد پی گیر شددگر

…………

آنقدرنیامدی که واژه عشق درلغت

مـردود و شاید غلــط گیرشـددگر

………….

آنقـدرنیامدی که پدر آن جوان پاک

از غصــه ی فـراق تو پیر شـددگر

…………..

آنقـدرنیامدی که قــدوم منتـــظران

در باغ انتظــار زمیـن گیر شـددگر

…………..

آنقـدرنیامدی که گلـهای نرگـس ما

دربیــشه وحــشـی درگیرشـددگر

…………

آنقـدرنیامدی که خو نخوار رو زگا ر

درجنـگل سیه چون شیرشـددگر

…………

آنقـدرنیامدی که نالـه های سحـــر

آمـد به صبـــح و شبـگیـر شـددگر

…………

آنقـدرنیامدی به قول آن شاعرد گر

مهدی،جوان سینه زنت پیرشددگر

………..

آنقـدرنیامدی کـه با نیــامـــــــدنـت

آدم ز عـالم خــاکی سیــرشـد دگر

…………

آنقـدرنیامدی که دگر جان فاطــمه

تسـلیم حـق شـدو ره گیرشـددگر

Share
مهر ۲۰۱۳۸۹
 

گُل نمی‌خوام،گُل نمی‌خوام  گُل که تماشا نداره

 چشمایِ زیبات’ می‌خوام  عاشقی حاشا نداره

……………. 

هفته به هفته می‌گذره  جمعه به جمعه می‌رسه

 به بی پناها سر زدن  این پا و اون پا نداره

 …………….

من چی دارم برات بگم ، خودت که از بر می‌دونی

 قصه ی عمرِ آدما ؛  امروز و فردا نداره

 ……………

منتظری که من بیام   سر رویِ پاهات بذارم

 هیچ می‌دونی که عاشقت ، سر نداره ، پا نداره

 ………………

یه شب میاد به شهرِ ما ، شهرِ کبودِ آدما

 کسی که تا دلت بخواد از کسی پروا نداره

……………..

Share
مهر ۱۶۱۳۸۹
 

باد هم کم نکند سوز دل صحرا را

قطره ای عشق به آتش بکشد دریا را

از غم عشق تو ای دوست ببین جان به لبم

فرصتی نیست دگر وعده مده فردا را

بچشان ذره ای از لعل لبت بر لب من

تا معلم بشوی بر دل من اسما را

چهره ی ماه تو را گر که نبینم کورم

ورنه بینا به کجا گم بکند پیدا را

یا که جانم بستان یا به وصالت برسان

اعتنایی بنما بیش مسوزان ما را

ساقی از فیض تو شد عالم امکان آباد

من خرابم چه کنم از می عشقت یارا

این عجب نیست که بی دیدن تو مجنونم

ذکر اوصاف تو مجنون بکند لیلا را

قطره ای اشک که از چشم خمارت آید

همچو آواز زند بر سر من دنیا را

این ترک خورده دلم ،وحشت این را دارد

که بمیرد و نبیند پسر زهرا را

 
Share
مهر ۱۴۱۳۸۹
 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

Continue reading »

Share
مهر ۰۲۱۳۸۹
 

امام مهدی

نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان

سوی تو می دوند هان! ای تو همیشه در میان

در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن

آینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ

بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان

آه که می زند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟

کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!

آمدنت که بنگرم، گریه نمی دهد امان

سایه

Share
شهریور ۲۶۱۳۸۹
 

 یا ابا صالح المهدی (عج)  

ای غایب از این محضر ، از مات سلام الله

وی از همه حاضرتر ، از مات سلام الله

ای نور پسندیده ، وی سرمه هر دیده

احسنت زهی منظر ، از مات سلام الله

ای صورت روحانی ، وی رحمت ربانی

بر مؤمن و بر کافر ، از مات سلام الله

چون ماه تمام آیی و آنگاه ز بام آیی

ای ماه تو را چاکر ، از مات سلام الله

ای غایب بس حاضر ، بر حال همه ناظر

وی بحر پر از گوهر ، از مات سلام الله

ای شاهد بی‌نقصان ، وی روح ز تو رقصان

وی مستی تو در سر ، از مات سلام الله

ای جوشش می از تو ، وی شکّر نی از تو

وز هر دو تویی خوشتر ، از مات سلام الله

مولوی: دیوان شمس

Share
  •  شهریور ۲۶, ۱۳۸۹
  •  Posted by on شهریور ۲۶, ۱۳۸۹
  •   No Responses
شهریور ۲۴۱۳۸۹
 

شعری از استاد شهریار در مدح قران و نافرجام بودن تلاشهای دشمنان آن ، در پی اهانت به قران و در آستانه تولد استاد:

 

قاریان ، طوطی شکّر شکّن قرآنند                                  بلبلانی که به گلزار خدا می خوانند

ارغنون ساز الستند و به هر ساز غزل                              سیم و اخوان همان نغمه جاویدانند

با نوای نی داوود و شبانی شعیب                                   موسیان گله به میقات خدا میرانند

کعبه میدان خلیل است و ذبیحان عظیم                           به تمنای منا عازم این میدانند

اخترانی که به شب گوهر اشک گریان                             صبحدم شبنمی از آن چمن خندانند

خفتگان را به دم صور بجنبد سر و گوش                           کافران دزد سراسیمه که سرگردانند

با چنین حزب خدا چون بستیزد شیطان                            “دیو بگریزد از آن قوم که قران خوانند”

وین شهیدان ، تو به طوفان قیامت بینی                           که چه کشتی نجات و چه بلا گردانند

همه طور است و تجلی به همان گونه جمال                    که به یک جلوه هنوزش دو جهان حیرانند

شر شیطان دگر این بار به پایان آید                                   گرچه این بار شیاطین همه همدستانند     

حجله کعبه خدایا چه عروسی قدسی است                     کز سپهرش مه و مهر آینه می گردانند 

شهریارا چه بگویی به خدا نشناسان                                 ما رسولان بلاغیم دگر خود دانند

با تشکر از:  A . ASADI

Share
  •  شهریور ۲۴, ۱۳۸۹
  •  Posted by on شهریور ۲۴, ۱۳۸۹
  •   ۱ Response
شهریور ۰۵۱۳۸۹
 

مهدی

عصر یک جمعه‌ی دلگیر،

دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به سامان نرسیده است؟

 چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظهء باران نرسیده است؟

 و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.

 بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

چرا کلبه‌ی احزان به گلستان نرسیده است؟ 

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد،

 زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد،

خداوند گواه است، دلم چشم براه است، و در حسرت یک پلک نگاه است،

 ولی حیف نصیبم…

Continue reading »

Share
  •  شهریور ۵, ۱۳۸۹
  •  Posted by on شهریور ۵, ۱۳۸۹
  •   ۱ Response