آذر ۲۶۱۳۸۹
 

عصر یک جمعه ی دلگیر .

دلم گفت بگویم بنویسم

 که چرا عشق به انسان نرسیده است ؟

چرا آب به گلدان نرسیده است ؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است ؟

و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ؟

به ایمان نرسیده است و

 غم عششق به پایان نرسیده است ؟

بگوحافظ دل خسته زشیراز بیایدبنویسد .

که هنوزم که هنوزاست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است ؟

دل عشق ترک خورد :گل زخم نمک خورد :زمین مرد:زمین مرد

خداوند گواه است. دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است.

ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی: برسد کاش صدایم به صدایی ….

عصر این جمعه ی دلگیر .وجود تو کنار

دل هر بیدل آشفته شود حس .

تو کجایی گل نرگس ؟

 به خدا آه نفس های غریب تو ….

                                                                   بقیه در ادامه مطلب

Continue reading »

Share
آذر ۲۲۱۳۸۹
 

          محتشم کاشانی پسری داشت که از دنیا رفت، چند بیت شعر در رثای وی گفت. شبی حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله را در خواب دید که به او فرمودند:« تو برای فرزند خود مرثیه می گویی، ولی برای فرزند من مرثیه نمی گویی!».

محتشم می گوید: بیدار شدم، ولی چون در این رشته کار نکرده بودم، ندانستم چگونه مرثیه ی آن حضرت را شروع نمایم. شب دیگر، باز آن حضرت در عالم رؤیا فرمودند:« چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟ عرض کردم: چون تا کنون در این وادی قدم نزده ام. آن حضرت فرمودند: بگو:

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است». بیدار شدم و همان مصرع را مطلع قرار دادم و آنچه را مقرر شده بود، سرودم. تا به این مصرع رسیدم: «هست از ملال گرچه بریّ ذات ذوالجلال»، در این جا فرو ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم، که به مقام خداوند جسارتی نکرده باشم؟! مرثیه ی خود را به اتمام نمی رسانی؟ عرض کردم: در این مصرع فرو مانده ام. فرمودند: بگو:« او در دل است و هیچ دلی نیست بی مَلال» بیدار شدم و این مصرع را ضمیمه نمودم و بیت را به پایان رساندم.

ترکیب بند معروق محتشم به شرح زیر است:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

——————————————

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

در خاک و خون تپیده به میدان کربلا

گر چشم روزگار به …

                                       بقیه در ادامه مطالب

Continue reading »

Share
آذر ۱۹۱۳۸۹
 

مهدی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

Share
آذر ۱۸۱۳۸۹
 

شعری هم وزن با شعر معروف محتشم در رثای اباعبدالله الحسین

باز این چه آتش است که بر جان عالم است؟

باز این چه شعله غم و اندوه ماتم است؟

باز این حدیث حادثه جانگذار چیست؟

باز این چه قصه‎ایست که با غصه توام است؟

این آه جانگزاست که در ملک دل بپاست‏

یا لشکر عزاست که در کشور غم است

آفاق پر ز شعله برق و خروش رعد

یا ناله پیاپى و آه دمادم است؟

چون چشمه چشم مادر گیتى ز طفل اشک‏

روى جهان چو موى پدر کشته در هم است

زین قصه سر به چاک گریبان کروبیان‏

در زیر بار غصه قد قدسیان خم است

‏گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر

گویا ربیع ماتم و ماه محرم است

‏ماه تجلى مه خوبان بود به عشق

روز بروز جذبه جانباز عالم است

مشکوه نور و کوکب درى نشأتین

مصباح سالکان طریق وفا حسین‏

Share
آذر ۱۸۱۳۸۹
 

خیز و جامه نیلی کن، روزگار ماتم شد

دور عاشقان آمد نوبت محرم شد

نبض جاده بیدار از بوی خون خورشیدست

کوفه رفتن مسلم گوئیا مسلم شد

ماه خون گواه آمد جوش اشک و آه آمد

رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد

پای خون دل واکن دست موج پیدا کن

رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد

گریه کن! گلاب افشان! گل به خاک می‌افتد

باد مهرگان آمد، قامت علی خم شد

قاسم و تپیدن‌ها، لاله و دمیدن‌ها

مجتبی و چیدن‌ها، گل دوباره خرّم شد

تشنه اضطراب آورد، آب می‌شود عباس

گو فرات، خیبر شو! مرتضی مصمم شد

خادم برادر بود از ره پرستاری

در قدم مؤخر بود، از وفا مقدم شد

نوبت حسین آمد کآورد به میدان رو

نُه فلک به جوش آمد، منقلب دو عالم شد

چرخ در خروش آمد، خاک شعله‌پوش آمد

آسمان به جوش آمد، کشته اسم اعظم شد

بر سر از غم زهرا خاک می‌کند مریم

با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد

گرچه عقده‌ی دل بود آبروی بی‌دل بود

کز هجوم فرصت‌ها این فغان فراهم شد 

میرشکاک

Share
آذر ۱۳۱۳۸۹
 

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد…

سید حمیدرضا برقعی

Share
آذر ۰۵۱۳۸۹
 

*******

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم؟

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

 

تو مگر سایه لطفی به سروقتِ من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گُل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وَقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گُذر از دست رقیبان نتوان کرد به کُویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان!

چون نباشند؟ که من، عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

Share
آبان ۲۹۱۳۸۹
 

*** اللهم عجل لولیک الفرج ***

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

که این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز

از این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

حافظ

Share
آبان ۲۱۱۳۸۹
 

 

میترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید

مهتاب رخت بعد غروبم به در آید

می ترسم از آن دم که بیایی و نباشم

جان از بدنم رفته و عمرم به سر آید

می خوانمت ای یار ز صبح ازلی

آه از دل خونم ز غم هجر برآید

در راه تو من منتظرم تا که بیایی

از گل وصل رخت بهر دلم کی ثمر آید

بر دامن تو رشته دل را چو ببستم

کی مهر رخت از پس پرده به در آید

جز هجر تو اندر دل من هیچ غمی نیست

کی می شود از سینه غم هجر برآید

هر سو نگرم از تو و از وصل بگویند

کی می شود این فصل فراق تو سرآید

از باغ غمت لاله چو بسیار بچیدیم

کی می شود اندر دل ما لاله وصل تو برآید

 

Share
آبان ۱۴۱۳۸۹
 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

حافظ

Share
آبان ۰۷۱۳۸۹
 

mahdi

در دل خود کشیده ام نقش جمال یار را

پیشه خود نموده ام حالت انتظار را

ریخته دام ودانه شه از خط وخال خویشتن

صید نموده مرغ دل برده از او قرار را

سوزم وسازم از غمش روز وشبان بخون دل

تا که مگر ببینم آن طرّه مشکبار را

دولت وصل او اگر یکشبی آیدم بکف

شرح فراق کی توان داد یک از هزار را

چشم امید دوختن درره وصل تابکی

برده شرار هجر او از کفم اختیار را

ای مه برج معدلت پرده زچهره برفکن

شوی زچشم عاشقان زآب کرم غبار را

سوختگان خویش را کن نظر عنایتی

مرهمی از کرم بنه این دل داغدار را

حیران را ز جلوه ای از رخ خویش مات کن

تا رهد از خودی خود ترک کند دیاررا

***** 

Share
مهر ۳۰۱۳۸۹
 

ای گل نــرگس گل گلــــــــــهایــی

گــل گـــلزار آل طـــــاهـــــــــــایـی

ای گل نــرگس گل پیـغمـبـــــــــــر

تــو مــــرا یـاری تـو مــرا دلبـــــــــر

ای گل نــــــــرگــس گل مـــــولایی

لالـــــه زینـــب،  یــــاس زهــــرایی

ای گل نـــــرگــس گل احســـاسی

گـل ثـــــــــارالله گل عبـــــــــــاسی

ای گل نــرگس  یـوسف زهــــــــرا

…………..

Continue reading »

Share