بهمن ۱۳۱۳۹۰
 

هر چند که داغ عسکری (ع)  سنگین است

پیشانی عشق از غمش پرچین است

***

دنباله  نور اوست ، نور مهدی(ع)

این مژده تسلای دل غمگین است

Share
بهمن ۱۲۱۳۹۰
 

لب باز نمود بلبل و گل خندید

ایام عزا رفت و کنون امد عید

×××

بنهاده به سر تاج ولایت مهدی(ع)

تا  کور شود هر آنکه نتواند دید

×××

تعجیل در فرجش صلوات

Share
دی ۰۲۱۳۹۰
 

یک ثانیه از عمر دراز شب یلدا

باعث شده تا صبح به یمنش بنشینیم

ده قرن زعمر پسر فاطمه طی شد

یک شب نشد از داغ فراقش بنشینیم

اللهم عجل لولیک الفرج

Share
مرداد ۰۷۱۳۹۰
 

ایکه از کلک هنر، نقش دل انگیز خدایی     حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی     « من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نا بستن از آن به که ببندی ونپائی»

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم     وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ی بلبل شیراز نرفته است ز یادم     « دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی ؟ »

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه     مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه     « ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی »

تا فکندیم به سر کوی وفا رخت اقامت     عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت     « عشق و درویشی و انگشت نمایی وملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدائی

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان     کس دراین شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان     « حلقه بر در نتوانم زدن ازبیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدائی »

گرد گلزار رخ تست غبار خط ریحان     چون نگارین خط تذهیب به دیباچه ی قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ی ایمان     « آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد، چه سریست خدائی »

هر شب هجر برآنم که اگر وصل بجویم     همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم     « گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی »

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن     دامن وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن     « شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مائی »

سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان     که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان     « کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که که تو در خانه ی مائی »

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند     دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند     « پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمائی »

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد     نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد      « سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهائی »

استاد سید محمد حسین شـــــــهریـــار

.

Share
تیر ۲۷۱۳۹۰
 

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست

بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست

به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس

برای منتظران چاره نیست ، ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما

قبول طبع شما نیست ، کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی

گرفته ایم به نامت که کنج انباری است!

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود

کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم

تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند

که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو

“چه جای دم زدن نافه های تاتاری است “

بیابانکی

.

Share
تیر ۱۸۱۳۹۰
 

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست

تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست

هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای

درد محبت است که درمان پذیر نیست

هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد

پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست

بر من کمان مکش، که از آن غمزه‌ام هلاک

بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست

رفتی و از فراق تو از پا درآمدم

باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست

سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو

وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست

وحشی بافقی

.

Share
تیر ۱۵۱۳۹۰
 

 

 

 

 

ای که در باغ ولا منصب سقا داری

ماه طاهایی و در دیده ی ما جا داری

تو ابوالفضلی و ایثار برازنده ی توست

آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

بوسه باران یداله شده آن بازوی تو

هم پسر خواندگی از حضرت زهرا داری

کمترین مزد وفاداریت این است ای دوست

که تو همپای حسین نقش به دلها داری

.

.

 

Share
تیر ۱۰۱۳۹۰
 

 

دلم امروز گواه است کسی می‌آید

حتم دارم خبری هست، گمانم باید

فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز

«مژده ای دل که مسیحا نفسی…» می‌آید

ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین

مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟!

باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد

مست موسیقی گامی شده باشد شاید!

گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست

اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

 

سیار

Share
خرداد ۲۷۱۳۹۰
 

من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی

چه دنیایی برایم ساختی… آری… چه دنیایی!

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم

چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش

که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!

…حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز

صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی…

مظاهری

Share
خرداد ۱۳۱۳۹۰
 

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی

غروب، این‌همه غربت، چرا نمی‌آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی

تمام می‌شود این روزهای یلدایی؟

کجاست جاذبه‌ات آفتابِ من؟ خسته است

شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟

کجاست گنبد آن چشم‌های مینایی؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی…

صفایی بروجنی

Share
اردیبهشت ۲۳۱۳۹۰
 

دنیا به دور شهر تو دیوارْ بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى ‏رسد که تکانى دهم به خویش؟

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏ خورد

پروانه‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است

در مى ‏زنیم و خانه گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏دادم عشق را

حتى زبان ساده اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏ تو، آفتاب

انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‏ ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند

در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است

زارع

Share
  •  اردیبهشت ۲۳, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۲۳, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۱۶۱۳۹۰
 

دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست

که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست

نگاه خیره من خسته از پلیدی ها

در انتظار تماشای ماه وا مانده ست

تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی

بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست

زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است

چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست…

کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!

که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست

کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!

به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست

کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!

اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست

جمال روی شما از حجاب بیرون است

قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است

بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند

قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست

به کام خسته دلان انتظار شیرین است

هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست

سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید

که در میانه امواج ناخدا مانده ست

سخن زعشق شما رفت زین میان تنها

سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست

احسان

Share
  •  اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۰
  •   No Responses