مهر ۱۲۱۳۸۹
 

۱-زیست شناسی

حضرت صادق علیه السلام از ام جابر پرسید که : در چه کارى ؟

عرض کرد: مى خواهم که تحقیق کنم که از چرنده و پرنده کدام بیضه مى نهند و کدام بچه مى آورند.

فرمود که : احتیاج به این مقدار فکر نیست . بنویس که گوش هر حیوانى که مرتفع است بچه مى آورد و هر کدام منخفض است بیضه مى نهد. ذلک تقدیر العزیز العلیم .

باز با آن که پرنده است و گوش او منخفض و به سر او چسبیده بیضه مى نهد، و سلحفات (لاک پشت ) که چرنده است چون بدین منوال است بیضه مى نهد و گوش خفاش چون مرتفع است و …………

Continue reading »

Share
مهر ۱۱۱۳۸۹
 

شریح قاضى مى گوید:

خانه اى را به هشتاد دینار خریدم ، به نام خود قباله کردم و گواهان بر آن گرفتم .

خبرش به امیرالمؤ منین علیه السلام رسید، مرا احضار کرد و فرمود:

اى شریح ! شنیده ام خانه اى به هشتاد دینار خریده اى و بر آن قباله نوشته و چند نفر گواه گرفته اى !؟

گفتم : آرى ، درست است .

امام علیه السلام نگاه خشمگین به من کرد و فرمود:

شریح از خدا بترس به زودى کسى (عزرائیل ) به سوى تو خواهد آمد. نه به قباله ات نگاه مى کند و نه به امضاى آن گواهان اهمیت مى دهد و تو را از آن خانه حیران و سرگردان خارج مى کند و در گودال قبرت مى گذارد.

اى شریح ! خوب تاءمل کن ! مبادا این خانه را از مال دیگران خریده باشى و بهاى آن را از مال حرام پرداخته باشى ؟ که در این صورت ، در دنیا و آخرت خویشتن را بدبخت ساخته اى .

سپس فرمود:

اى شریح ! آگاه باش ! اگر وقت خرید خانه نزد من آمده بودى براى تو قباله اى مى نوشتم ، که به خرید این خانه حتى به یک درهم هم رغبت نمى کردى من این چنین قباله مى نوشتم : این خانه اى است که بنده خوار و ذلیل ، از شخص ‍ مرده اى که آماده کوچ به عالم آخرت است ، خریدارى کرده که در سراى فریب (دنیا)، در محله فانى شوندگان و در کوچه هلاک شدگان قرار دارد، که داراى چهار حد است :

حد اول آن ؛ به پیشامدهاى ناگوار (آفات و بلاها) منتهى مى شود.

و حد دوم ؛ به مصیبتها (مرگ عزیزان و…) متصل است .

و حد سوم ؛ به هوسهاى نفسانى و آرزوهاى تباه کننده اتصال دارد.

و حد چهارمش ؛ شیطان گمراه کننده است و درب این خانه از حد چهارم باز مى گردد.

این خانه را شخص فریفته آرزوها از کسى که پس از مدت کوتاهى مى میرد به مبلغ خارج شدن از عزت قناعت و داخل شدن در پستى دنیا پرستى خریده است.

داستانهای بحارالانوار(راسخون)

Share
مهر ۰۸۱۳۸۹
 

پسر بچه  یک برگ کاغذ به مادرش داد .

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که…

Continue reading »

Share
شهریور ۲۹۱۳۸۹
 

فکر

در قرون وسطی کشیشان ، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول ، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد.

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: – قیمت جهنم چقدره؟ کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

 – ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.

 اسم ان مرد ، کشیش مارتین لوتر بود.

ارسال شده توسط  مجاور

Share
  •  شهریور ۲۹, ۱۳۸۹
  •  Posted by on شهریور ۲۹, ۱۳۸۹
  •   No Responses