فروردین ۲۴۱۳۹۰
 

       در زمان خلفای عباسی، رسم بود که فراش باشی می بایست هنگام سحر، وقتی که هوا هنوز تاریک است، جارو کند و قبل از روشن شدن هوا، بیرون برود. روزی یک فراش باشیِ جوان، که حتی یک موی سفید نیز در سر و صورتش نبود، مشغول جارو کردن شد، ولی کارش بیش از حدّ طول کشید و او متوجّه نبود.

        وقتی خواست از آشپزخانه بیرون بیاید، دید هوا روشن شده است. جرئت نکرد پایش را از آشپزخانه بیرون بگذارد، از ترس خلیفه در آنجا ماند، ولی هرچه فکر کرد راهی برای فرار پیدا نکرد بنابراین رفت در دودکش آشپزخانه مخفی شد، تا شب فرا رسد و او دوباره مشغول جارو کردن شود. هرچه دود و آتش آمد، به همه ساخت. فردا، هنگام اذان صبح پائین آمد، بعد از انجام کار، تا هوا تاریک بود فرار کرد و بطرف خانه اش رفت. در زد، زن در را برویش باز نکرد و گفت ترا نمی شناسم. تا اینکه مرد قسم خورد که خودش است و آنجا خانه اش می باشد، بالاخره زن در را باز کرد و آینه آورد و به مرد داد، مرد نگاه کرد دید از ترس خلیفه، حتی یک موی سیاه، در سرش نمانده است.

      این را می گویند خشوع. این است که در قرآن مجید می فرماید:« بترسید از روزی که بچّه را پیر می کند.» چقدر روز قیامت ترس و هول دارد، که اینطور قرآن مجید، حقیقت را بیان می فرماید. قرآن، مبالغه گویی ندارد، عینِ واقعیت است. 

      اگر آدم هستی، مؤمن هستی، پس تَرست کجاست؟ گناهی که از تو سر می زند، مگر غیر از تجاوز به قانونِ الهی است؟ به زبانت که فحش می دهی، جز خیانت در حضور خدا و در ملک خداست؟ تو چقدر باید بترسی از گناهت؟ دین خدا، حریم خداست، وای از آن بی حیایی که در حریم الهی جسارت کند.

داستان معنوی-معاد و قیامت درداستانهای شهید دستغیب

Share
  •  فروردین ۲۴, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۲۴, ۱۳۹۰
  •   No Responses
بهمن ۱۹۱۳۸۹
 

         میر فندرسکی ،یکی از دانشمندان بزرگ شیعه ، در یکی از مسافرتها به شهری که ساکنانش نصرانی بودند، وارد شد و با مردمش به گفتگو نشست.

روزی عده ای برای تخطئه مذهب میرزا گفتند:

یکی از چیزهایی که بر حقانیت مذهب ما و باطل بودن مذهب شما دلالت دارد، استحکام معابد و صومعه های ماست. تا آنجا که بعضی از آنها از زمان ساختشان که حدوداً دو سه هزار سال می گذرد، بدون هیچ گونه عیب و تغییری باقی مانده اند، به خلاف مساجد و معابد شما که غالباً طبق آنچه ما دیدیم، بیش از یک قرن باقی نمی ماند، آیا این به آن جهت نیست که حق، خود را حفظ می کند و باطل همیشه در معرض زوال است؟!

میرزا در جواب فرمود: علتش این نیست، بلکه چون این بناها، طاقت کلمه حق …

Continue reading »

Share
دی ۲۹۱۳۸۹
 

      روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

Continue reading »

Share
دی ۰۸۱۳۸۹
 

رسول

قم – مقبره رسول ترک – در کنار آن مقبره مرحوم سید جواد ذاکر

با تشکر از احمد دهقانی

         باز هم ماه محرّم از راه رسیده بود و تمام محلّه های تهران همانند محلّه های همه ی شهرها و روستاهای شیعه نشین جنب و جوشی خاص پیدا کرده بود.

مرد و زن و کوچک و بزرگ و دارا و نادار علاوه بر این این که خودشان لباس های مشکی برتن کرده بودند در و دیوارهای خانه ها و محلّه هایشان را نیز با پارچه هایی به رنگ لباس هایشان، سیاه پوش کرده بودند.

در آن سال در یکی از این شب های دهه ی اوّل محرّم با ابهّت و قوی هیکل به سوی یکی از هیئت های اطراف بازار تهران در حرکت بود. آن مرد نامش رسول بود و چون اهلِ تبریز بود تهرانی ها به او رسول تُرک می گفتند. رسولِ تُرک آن شب نیز به سوی هیئت و جلسه ی روضه ای می رفت که مسئولین و بعضی از شرکت  کننده های در آن هیئت از این که رسولِ تَرک به هیئت و جلسه ی آن ها می آمد بسیار ناراحت و ناخشنود بودند.

در این چند شبی که از ماه محرم گذشته بود رسول ترک هر شب در آن هیئت حاضر شده بود. او در این چند شب به همه ….

Continue reading »

Share
دی ۰۶۱۳۸۹
 

            یکی می گفت کنارِ سفره عالم بزرگواری نشسته بودم. مهمانی رفتم. خادمش غذا آورد. غذا را خراب کرده مرتب سرش داد می زد گله می کرد، شما کار نمی کنید ّ، این همه نصیحت کردم. مهمانی داریم. مرتب نوکرش را نفرین می کرد.

سر ناهار بودیم که ناگهان دم در سر و صدا بلند شد، او را صدا زدند رفت به کوچه، بعد از مدتی برگشت و گفت عجب نامردها خادم مرا گرفتن و می زنند رفتم پدرشان را در آوردم، نجاتش دادم؛

گفتم تا حالا نفرینش می کردی چطور وقتی کتکش می زدند از او دفاع کردی دیدم چشمهایش پر اشک شد و گفت او غیر از من کسی را ندارد، نوکر مرا در کوچه بزنند ، مردم می گویند چه صاحبخانه بی غیرتی است در خانه نشسته غلامش را زدند از خانه بیرون نمی آید.

حکایت خداست با ما بندگان نافرمان و لطف بی پایان او.

Share
آذر ۲۴۱۳۸۹
 

عباس

            در جریان آزادسازی فرات توسط لشکریان امیرالمؤمنین علیه السلام ، در جنگ صفین ، مردی تنومند و قوی هیکل به نام «کُرَیْب بن ابرهه» از قبیله «ذی یزن» از صفوف لشکریان معاویه برای هماورد طلبی جدا شد.

در مورد قدرت بدنی بالای او نگاشته اند که وی یک سکه نقره را بین دو انگشت شست و سبابه خود چنان می مالید که نوشته های روی سکه ناپدید می شد. او خود را برای مبارزه با امیرالمؤمنین علیه السلام آماده می سازد.

معاویه برای تحریک روحیه جنگی او می گوید: علی علیه السلام با تمام نیرو می جنگد [و جنگجویی سترگ است [و هر کس را یارای مبارزه با او نیست. [آیا توان رویارویی با او را داری؟]. کریب پاسخ می دهد:” من [باکی ندارم و] با او مبارزه می کنم”.

نزدیک آمد و امیرالمؤمنین علیه السلام را….

Continue reading »

Share
آذر ۲۴۱۳۸۹
 

          روزى امام حسن مجتبى علیه السّلام در کنار حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ایستاده بود، که یک شکارچى در حالى که بچّه آهوئى را به همراه داشت وارد شد؛ و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! من این بچّه آهو را شکار کرده ام و آن را براى فرزندانت حسن و حسین علیهماالسّلام هدیه آورده ام .

حضرت آن بچّه آهو را قبول نمود و به امام حسن مجتبى علیه السّلام داد و براى شکارچى دعاى خیر نمود.

و پس از ساعتى حسین علیه السّلام آمد؛ و چون دید برادرش ….

Continue reading »

Share
آذر ۱۹۱۳۸۹
 

       روزی سید بحرالعلوم رحمه الله به قصد تشرف به سامراء تنها به راه افتاده در بین راه راجع به این مسئله که گریه بر امام حسین علیه السلام گناهان را می آمرزد، فکر می کرد، همان وقت متوجه شد که شخصی عرب سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد، بعد پرسید جناب سید! درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ و در چه اندیشه ای؟ اگر مسئله علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟

سید بحرالعلوم فرمود: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان بر حضرت سید الشهداء علیه السلام می دهد،مثلاً در هر قدمی که در راه زیارت بر می دارد ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملش…

Continue reading »

Share
آذر ۱۷۱۳۸۹
 

آیت الله اراکی فرمود: شبی خواب امیرکبیر را دیدم،

جایگاهی متفاوت و رفیع داشت ،

پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت: خیر

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت : نه

با تعجب پرسیدم….

Continue reading »

Share
آذر ۰۸۱۳۸۹
 

 

در روایت آمده است:

روزی رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلّم) به شتر چرانی گذر کرد کسی را فرستاد تا از او شیر بخواهد. شتربان گفت: آنچه در پستان شتران است، صبحانه قبیله است و آنچه در ظرف هاست، شام ایشان است.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: خدایا مال و فرزندانش را زیاد کن! سپس گذشتند و به گوسفند چرانی …

Continue reading »

Share
آذر ۰۳۱۳۸۹
 

SmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmileSmile

   بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد. کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه نویسم؟ بخیل گفت: بنویس:

فَمَنْ شَرِبَ منه فَلَیْسَ منّی؛ هر کس از آن آب بنوشد، از من نیست . (البقره۲۴۹)

کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه نویسم؟ بخیل گفت:

و مَنْ لمْ یطْعَمْهُ فانَّهُ منّی؛ هر کس از آن نخورد از من است . (البقره۲۴۹)SmileSmileSmile

Share
آذر ۰۱۱۳۸۹
 

آقای قدس می گوید:

« روزی آقا می فرمود: یکی از علمای بزرگ نجف اشرف هنگام سحر و وقت نماز شب پسر نوجوانش را که در اطاق آقا خوابیده بود صدا زد و گفت: برخیز و چند رکعت نماز شب بخوان. پسر پاسخ داد: چشم.

آقا مشغول نماز شد و چند رکعت نماز خواند. ولی آقا زاده بر نخاست. مجدداً آقا او را صدا زد که: پسرم، پا شو چند رکعت نماز بخوان. باز پسر گفت: چشم.

آقا مشغول نماز شد ولی دید….

Continue reading »

Share