اسفند ۱۹۱۳۹۰
 

آقا سیّد هاشم حدّاد می فرماید:

حضرت آقا (قاضی تبریزی) خیلی در گفتارشان و در قیام و قعودشان و به طور کلّی در مواقع تغییر از حالتی به حالت دیگر، خصوص کلمه ی «یا صاحب الزّمان» را بر زبان جاری می کردند.

یک روز یک نفر از ایشان پرسید: آیا شما خدمت حضرت ولیّ عصر ارواحُنا فِداهُ مشرّف شده اید؟!

فرمودند: کور است هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اوّلین نظر نگاهش به امام زمان (عج) نیفتد.

——————————————————————————————–

Share
بهمن ۲۵۱۳۹۰
 

ابن ابی یعفور می گوید: نزد امام صادق علیه السّلام بودم که یکی از شیعیان وارد شد و گفت:

مولای من، گاهی بعضی از ما دچار مضیقه و تنگدستی می شود به جهت امرار معاش برای مسئولان حکومتی ساختمانی بنا کرده یا نهری احداث می کند و … آیا این کار ( یعنی کار کردن برای ظالمان) جایز است؟

حضرت فرمود: من دوست ندارم برای آن ها گره ای بزنم یا حتّی نخی به دور دهانه کیسه ای ببندم و …، در روز قیامت یاران و کمک کاران به ظالمان در جایگاهی از آتش هستند، تا خداوند بین همه بندگانش حکم کند.

ترجمه محجه

Share
بهمن ۲۲۱۳۹۰
 

امام صادق علیه السلام با جابر از مکانی می گذشت، دید بازی ، کبکی را دنبال کرده است که بگیرد و طعمه ی خود قرار دهد،امام آستین خود را باز کرد و کبک  داخل آستین حضرت شد و از گزند باز در امان ماند. حضرت به جابر فرمود:این کبک مرا صدا کرد که او را نجات دهم، من نیز با حرکت آستین ، باز را از او دور کرده تا کبک نجات یابد.

در اینجا وجود مقدس امام صادق پرده از روی واقعیتی برداشت و فرمود:

‹‹وَ لَوْ أنّ شِیعَتِنا اسْتَقامَتْ لَأسْمَعْتُکُمْ مَنْطِقَ الطَّیر (لَاَسْمَعْتُهُم)؛

اگر شیعیان ما استقامت (در دین به خرج می دادند)و پیروی از ما (کَما هُوَ حَقُّه )می کردند گوش آنان را به شنیدن منطق پرندگان آشنا می کردیم.

سیری در افاق-کاشانی

Share
بهمن ۲۰۱۳۹۰
 

ثابت گوید: چون پیامبر (ص) برانگیخته شد ابلیس به شیطان هایش گفت: حادثه ای روی داده است بنگرید چیست؟ پس برفتند سپس آمدند و گفتند: نمی دانیم. ابلیس گفت: من آن خبر را برایتان می آورم پس رفت و آمد و گفت: محمّد (ص) برانگیخته شده است.

پس شیاطین خود را نزد اصحاب پیامبر (ص) می فرستاد و آنها ناامید برمی گشتند و می گفتند: هرگز گروهی را مانند اینان ندیده ایم به آنها برخورد می کنیم پس برای نماز به پا می خیزند و اثر برخورد ما را محو می کنند.

ابلیس گفت: به آنان مهلت دهید باشد که در زندگی دنیا وسعت یابند آنجاست که شما در مورد آنها به حاجت خود خواهید رسید.

 ترجمه محجه

Share
بهمن ۱۹۱۳۹۰
 

زنی بچّه اش را نزد پیغمبر فرستاد تا بگوید که من می خواهم پیراهنت را یادگاری داشته باشم ( برای شفا و تبرّک) پیغمبر هم یک پیراهن بیشتر نداشت. این پیراهن را به پسر داد تا به مادرش بدهد.

وقت اذان شد. پیغمبر در خانه نشسته است. مردم در مسجد منتظرند که پیامبر بیاید. پیغمبر فرمود: پیراهن ندارم.

آیه نازل شد که ما نگفتیم که تو به این شکل انفاق کنی! نه دست را به گردنت غُل کن و مثل افرادی که دست شان در جیب شان نمی رود و کِنِس هستند نباش و نه این که تنها پیراهنت را هم انفاق کنی) –       سوره الاسرا- ۲۹

Share
دی ۱۰۱۳۹۰
 

عالمی فرموده که با قافله ای همراه بودم گرفتار جماعتی دزد شده و غارت گردیدیم .لکن رئیس آن را وقت خوردن غذا دزدان روزه یافتم.

گفتم دزدی می کنی، روزه هم می گیری. این دیگر رسم کجاست؟

گفت: یک کوره راه صلح بین خود و خدا باقی می گذارم . مدّت ها گذشت تا این که او را در مکه در حال طواف دیدم مرا شناخت و گفت همان روزه مرا نجات داد.

احلی من العسل، ج۱

Share
مرداد ۰۵۱۳۹۰
 

حضرت امیر علیه السّلام می فرماید: مردی نزد رسول خدا ص آمد و گفت: یا رسول الله مرا به عملی راهنمایی کنید، به عملی که به سبب آن:

۱-خدا مرا دوست بدارد.

۲- مردم مرا دوست بدارند.

۳-دارائیم فراوان شود.

۴-بدنم سالم بماند.

۵-عمرم طولانی شود.

۶-خدا مرا با تو محشور کند.

رسول خدا ص فرمودند: این ۶ حاجت ۶ خصلت می خواهد:

۱-اگر می خواهی خدا تو را دوست بدارد از او بترس و از گناه پرهیز کن.

۲-اگر می خواهی مردم تو را دوست دارند به آن ها خوبی و نیکی کن و به آنچه در دست آن هاست طمع نکن و چشم نینداز.

۳-اگر می خواهی دارائیت فراوان شود زکوه بده.

۴-اگر می خواهی بدنت سالم بماند فراوان صدقه بده.

۵-و اگر می خواهی عمرت طولانی شود صله رحم کن« دید و بازدید خویشان».

۶-و اگر می خواهی خدا تو را با من محشور کند سجده را برای خدا طولانی کن.

داستانهای رسول خدا – میرخلف زاده

Share
تیر ۲۴۱۳۹۰
 

زهری می گوید:

« من تلاش فراوانی برای زیارت حضرت صاحب الامر علیه السلام داشتم؛ اما به این خواسته نرسیدم. تا آن که به حضور محمد بن عثمان عمروی ـ نایب دوم حضرت در غیبت صغری ـ رفتم و مدتی ایشان را خدمت نمودم. روزی التماس کردم که مرا به محضر آن حضرت برساند.

قبول نکرد؛ ولی چون زیاد تضرع کردم، فرمود: فردا، اول روز بیا.

روز بعد، اول وقت به نزد او رفتم. دیدم شخصی آمد که جوانی خوشرو و خوشبو در لباس تجار همراه او بود و جنسی با خود داشت.

در این جا عَمروی به آن جوان اشاره کرد، که این است آن کسی که می خواهی.

من به حضور آن حضرت رفتم و آنچه خواستم سؤال کردم و جواب شنیدم.

بعد حضرت، به در خانه ای که خیلی مورد توجه نبود، رسیدند و خواستند داخل آن خانه شوند که عمروی گفت: اگر سؤالی داری بپرس، که دیگر او را نخواهی دید.

رفتم که سؤالی بپرسم؛ اما حضرت گوش ندادند و داخل خانه شدند و فرمودند:

« ملعون است، ملعون است، کسی که نماز مغرب را تا وقتی که ستاره در آسمان زیاد شود، تأخیر اندازد.

ملعون است، ملعون است کسی که نماز صبح را تا وقتی که ستاره ها غایب شوند، تأخیر اندازد. »

منبع: شیفتگان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ، احمد قاضی زاهدی، و برکات حضرت ولی عصر -عجل الله تعالی فرجه الشریف ( حکایات کتاب عبقری الحسان ) ، آیت الله علی اکبر نهاوندی / مترجم سید جواد معلم

Share
تیر ۱۱۱۳۹۰
 

در آغاز سال ۱۲۶۶ قمری ملک التجار روسیه «ویش قرتسوف» سماوری با یک دست ظرف چای خوری برای امیر ارمغان فرستاد. امیر همان سماور را برای یکی از صنعت گران زبردست به اصفهان فرستاد تا نظیرش را بسازد. استاد اصفهانی بسیار خوب از عهده ی آن کار برآمد. امیر او را به نواخت و چنانکه رسمش بود سرمایه ای در اختیارش گذاشت تا به فن سماور سازی بپردازد امیر بدین گونه صنعت گران را دلگرم می ساخت تا نیازی به وارد کردن و سایل منزل از خارج کشور نباشد. اما جانشین امیر میرزاآقا خان نوری، جز به جمع آوری ثروت به چیزی دیگری نمی اندیشید. در عصر او، همان سماور ساز هنرمند سرنوشتی دردناک داشت حسین مکی از قول سرتیپ عبدالرزاق خان مهندس سرگذشت زیر را در کتاب زندگانی میرزا تقی خان امیر کبیر می آورد:

جمعی در ایام نوروز در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند. در این بین گدایی پیش آمده، از آن ها استمداد مادی نمود و چون ایام عید بود هر یک از آن جمع مقداری به گدا کمک کردند وی در این هنگام جمعیت را مخاطب قرار داده اظهار داشت:

قصد من گدائی نیست و شخصاً هم فقیر نبوده و نیستیم و این مبلغ هم کفاف چند روز مرا می کند. اگر حوصله ی شنیدن دارید سرگذشت خود را که تا حدی شیرین و شگفت آور است برای شما نقل کنم. چون از طرف آن ها روی خوش به او نشان داده شد، شروع به سخن کرد و سرگذشت خود را بدین گونه بیان کرد:

چندین سال قبل (در زمان صدارت امیر کبیر) یک روز حاکم اصفهان صنعت گران را که من یکی از آن ها بودم احضار کرد. وقتی به نزد وی رفتیم ما را مخاطب قرار داد و گفت: آیا می توانید کسی را که در میان شما از همه استادتر و ماهرتر است معرفی کنید. صنعت گران دو نفر را که یکی از آن دو من بودم از بین خود به سمت استادی انتخاب کرده اظهار داشتند. که این دو نفر از همه ی ما استادترند. حاکم اصفهان بقیه را مرخص کرد و سپس به ما دو نفر چنین گفت: کدام یک از شما دو نفر ماهرترید؟ رفیقم مرا معرفی کرد و اضافه نمود که این شخص در فن خود سرآمد است و یکی از صنعت گران خوب این شهر است. حاکم وی را هم مرخص کرد آن گاه رو به من کرد و گفت:

میرزا تقی خان امیرکبیر صدر اعظم ایران برای انجام کار مهمی تو را به تهران خواسته است. باید هرچه زودتر به خرج ما به تهران بروی.

من قبول کردم. به منزل بازگشتم و خود را آماده ی سفر ساختم. چند روز بعد در تهران به حضور امیر رسیدم. امیر ابتدا در مورد شغل و سال هایی که به صنعت گری مشغول بودم پرسش هایی کرد. آن گاه به سماوری که در جلویش بود اشاره ای کرد گفت: آیا می توانی مانند این را بسازی؟ چون اولین باری بود که سماوری را می دیدم با تعجب به آن نگریستم. آن گاه با اجازه ی امیر برخاستم جلو رفتم و پس از ملاحظه ی کامل سماور جواب دادم: آری، می توانم بسازم

امیر لبخندی زد و گفت: این سماور را به عنوان نمونه ببر مانندش را بساز و بیاور. من سماور را برداشتم و بیرون آمدم و در دکان یکی از آشنایان به ساختن سماور مشغول شدم پس از اتمام کار، سماور را برداشته، نزد امیر کبیر بردم. کار من مورد پسند واقع شد. ضمناً پرسید: این سماور با مزد و مصالح به چه قیمت تمام شده است؟ من در پاسخ عرض کردم: روی هم رفته ۱۵ ریال.

امیر کبیر با تبسّم به منشی خود دستور داد تا امتیاز نامه ای برای من بنویسد که فن سماور سازی به طور کلی برای مدت ۱۶ سال منحصر به من باشد و بهای فروش هر سماور را ۲۵ ریال تعیین کرد. پس از صدور این فرمان، امیر کبیر روی به من کرد و گفت: برو به اصفهان! دستور کار تو را به حکومت اصفهان داده ام که وسایل کارت را از هر حیث فراهم نماید.

من از تهران حرکت کرده وارد اصفهان شدم. بلافاصله پس از ورودم، حاکم اصفهان مرا احضار کرده، گفت: باید فوراً مشغول ساختن سماور شوی. امیر در این مورد تاکید فراوان دارد. کارگاه سماور سازی را با خرج حکومت فراهم نما و به اندازه کافی کارگر استخدام کن. من بنا به دستور حاکم چند دکان را از صاحبش اجاره کردم. آن ها را به یکدیگر راه دادم و بنا بر موقعیت و لزوم در هر یک از دکان ها تغییراتی دادم. به طوری که در یکی از دکان ها کوره ای جهت ریخته گری ایجاد کردم در یکی دیگر لوازم صنعت گری و در سومی سکوهایی ساخته شد تا شاگردان روی آنها بنشینند برای ساختن چنین کارگاهی مجموعاً مبلغ ۲۰۰ تومان خرج شد.

اما بدبختانه من هنوز مشغول کار نشده بودم تا یک نفر فراش حکومتی مثل اجل معلق به دنبال من آمد و مرا هم چون دزدان نزد حاکم برد. به محض آن که چشم حاکم به من افتاد با خشونت گفت: میرزا تقی خان امیرکبیر از صدارت خلع شده و او دیگر کاره ای نیست تو باید هر چه زودتر مبلغ ۲۰۰ تومان را به خزانه ی دولت برگردانی. معلوم نیست امیر چرا این قدر امتیاز برای تو قائل شده بود! 

چون در آن هنگام من پولی نداشتم دستور حراج اموال من صادر شد. با وجود حراج همه ی اموال، بیش از ۱۷۰ تومان فراهم نشد. برای ۳۰ تومان دیگر مرا سربازار برده و در انظار مردم چوب زدند، تا این که مردم ترحم کرده و سکه های پول را به سوی من که مشغول چوب خوردن بودم پرتاب می کردند. سرانجام آن ۳۰ تومان هم پرداخته شد.

اما در نتیجه آن چوب ها و صدمات بدنی، امروز چشم هایم تقریبا نابینا شده و دیگر نمی توانم به کارگری مشغول شوم؛ از این رو به گدایی افتادم. در صورتی که امیر هم چنان بر سر کار بود من تا به حال سماورهای زیادی ساخته بودم.

Share
خرداد ۱۸۱۳۹۰
 

محمدبن عبد العزیز می گوید :

من و رشید ( ابن الزبیر) در یک منزل می نشستیم و هیچگاه اتّفاق نیافتاد که رشید از من جدا شود مگر یک روز موقعی به خانه آمد که بیشتر از روز گذشته بود . پرسیدم چه شد اینقدر تأخیر کردی؟ تبسّمی کرد و گفت مپرس چه اتّفاق افتاده. من اصرار کردم باید بگویی.

گفت: امروز از فلان محل می گذشتم ناگاه زنی دیدم جوان و زیبا که به من نگاه می کرد به طوری که گوئی عاشق و دلباخته من است با خود خیال کردم مورد علاقه اش واقع شدم و ظاهر زشتم را فراموش کرده بودم ( ابن الزیبر مردی زشت صورت و بدقیافه بود که انسان از دیدنش تنفّر داشت) با گوشه چشم مرا اشاره کرده من هم او را تعقیب نمودم تا گذشت از چند کوچه و بازار و داخل خانه اش شد، مرا امر به دخول نمود وارد شدم ناگاه نقاب از صورت برداشت رخسارش مانند آفتاب درخشید دو دست بر هم کوبید و بانگ زد دختر بیا.

دختری آمد زیبا و کوچک رو به او کرده گفت اگر دو مرتبه در رختخواب ادرار کنی این آقای قاضی ترا می خورد سپس رو به من نموده گفت از شما متشکرم، باعث زحمت شدم.

از خانه بیرون آمدم اندوهناک و شرمنده.

پند تاریخ-خسروی

Share
اردیبهشت ۳۰۱۳۹۰
 

علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی درکتاب لب الالباب در سیر و سلوک اولی الالباب نقل می کند: حاج امام قلی نخجوانی میگفت : پس از آنکه به سن پیری رسیدم، دیدم با شیطان در بالای کوهی ایستاده ایم، من دست خود را بر محاسن گذارده و به او گفتم: مرا سن پیری و کهولت فرا گرفته، اگر ممکن است از من در گذر. شیطان گفت: این طرف را نگاه کن، وقتی نظر کردم درّه ای بسیار عمیق دیدم که از شدت خوف و ترس عقل انسان مبهوت می ماند.

شیطان گفت: در دل من رحم و مروّت و مهر و عطوفت قرار نگرفته، اگر چنگال من بر تو گیر کند و دستم به تو رسد، جای تو در ته این درّه خواهد بود که تماشا می کنی و چنان تو را در آن سر نگون کنم که بند از بندت جدا شده و پیکرت قطعه قطعه شود.

علی (ع) میفرماید:

مَنِ اعْتَصَمَ بِاللهِ لَمْ یَضُرّهُ شَیْطَانٌ

هر کس به ریسمان خدا چنگ بزند، شیطان هرگز نمی تواند به او آسیبی برساند.

در دعای حزین با زبان حال می خوانیم :

وَ اغَوْثَاهُ بِکَ یاالله ُمٍنْ عَدُوٍّ قَدِ اسْتَکْلَبَ عَلَیَّ

بار پروردگارا: به تو پناه می برم از این دشمن قسم خورده شیطان لعین، ای صاحب خانه، این سگ درنده خوی پارس کنان به من حمله می کند، تو به فریادم برس.

Share
  •  اردیبهشت ۳۰, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۳۰, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۱۸۱۳۹۰
 

می گویند روزی « افلاطون»- حکیم معروف یونانی- به « اسهال» مبتلا شد و هر چه از داروهای مختلف استفاده کرد، فایده نبخشید. شاگردانش که او را حکیمی بی نظیر می دانستند، دل تنگ شدند و استاد را ملامت کرده و گفتند:« تو که استاد طبّ و متخصّص این گونه بیماری ها هستی چگونه نمی توانی خودت را معالجه کنی؟»

افلاطون دستور داد گردی را که ساخته بود، بیاورند. وقتی آن را آوردند. مقدار کمی از گرد را در کوزه ی آبی انداخت. فوراً تمام آب بسته شد و به شکل خمیر درآمد. آن وقت افلاطون به شاگردانش گفت:

« این گرد معالج قطعی اسهال است و من نیز از آن خورده ام، لکن قضای الهی باعث شده است که این گرد در بدن من اثر نکند.»

« بلی، گاه می شود که خداوند سبب را از مسبّب و علّت را از علیّت می اندازد و گاهی بی سبب را سبب می کند. خداوند سبب ساز است چیزی را که اثر ندارد به آن اثر می دهد، و چیزی را که مؤثّر است از تأثیر می اندازد. مردم باید بدانند موجودات مادّی هیچ کاره هستند و فقط خداوند کارساز است.»

داستاهای کلی دینی-استعاذه

Share
  •  اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۰
  •   No Responses