شهریور ۰۷۱۳۹۱
 

نقل شده که در سفرى که نادرشاه ، به نجف اشرف رفته بود، وقتى به درِ آستان مقدس امیرالمومنین علیه السّلام رسید، امر کرد تا یک زنجیر بگردنش انداخته و او را همانند یک غلام ، کشان ، کشان به داخل حرم ببرند.

وقتى که زنجیر به گردن او آویخته شد، کسى جرئت نکرد او را با آن وضع ، که خودش ‍ دستور داده بود ببرد، ناگهان دیدند شخصى با عظمت پیدا شد، بدون درنگ سر زنجیر را گرفته و به همان حال او را داخل صحن مطهر نمود، پس ‍ از آن ، هر چه پى آن شخص گشتند، او را نیافتند.
نادر در همان سفر، تصمیم گرفت که گنبد مطهّر آقا امیرالمؤ منین علیه السّلام ا، طلاپوش کند. کارگزارانش وقتى به وسط گنبد رسیدند از وى ، پرسیدند: قربان ! روى گنبد چه نقشى بنویسند؟

نادر بدون تاءمّل ، گفت : بنویسند:

یَدُاللّهِ فَوْقَ اَیْدیهِمْ(فتح:۱۰): دست خدا، بالاى همه دستهاست .

فرداى آن روز، وزیر گفت : به گمانم ، این کلمه از جانب خدا بر دل او الهام شده ، اگر قبول ندارید دو مرتبه از او سؤ ال کنید.

رفتند و از نادر سؤ ال کردند: قربان ! فرمودید، روى گنبد را چه نقشى بنویسیم ؟

نادر که سواد نداشت و آیه را فراموش کرده بود گفت : همانکه دیروز گفتم .

انوار العلویه

Share
شهریور ۰۱۱۳۹۱
 

خواجه نصیرالدین طوسى -افتخار جهان اسلام – وقتى در شهر بغداد، آثار مرگ را احساس کرد،با بعضى از بزرگان ، و اطرافیان خویش ، در باب تجهیز و غسل و محل دفن خود مشورت مى کرد. یکى از آنان پیشنهاد کرد:به نظر من ، اگر استاد را به نجف اشرف حمل کرده و در جوارِ مرقد مطهّر، آقا امیرالمؤ منین على علیه السّلام دفن کنیم بهتر خواهد بود.
خواجه وقتى سخن او را شنید، با کمال اخلاص ، و در نهایت تواضع ، گفت :من خجالت مى کشم که در جوارِ امام موسى کاظم علیه السّلام بمیرم و از آستان آن بزرگوار به جاى دیگرى -هر چند شریفتر- برده شوم.

براى همین ، پس از فوت ، بنا بر وصیت اش وى را در آستانه حضرت موسى کاظم علیه السّلام دفن کرده و در روى مزارش این آیه را نقش کردند که :

(وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصیدِ)(کهف / ۱۸): سگ آنان دستهاى خود را در آستانه در گشوده بود.
و بعداً این آیه را هم اضافه کردند:

(اَلا اِنَّ اَوْلیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاهُمْ یَحْزَنُونَ)(یونس / ۶۲) بدانید: دوستان و اولیاى خدا نه ترسى دارند و نه غمگین مى شوند.

جلوه هائى از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نکته ها
عبدالکریم پاک نیا

 

Share
مرداد ۲۲۱۳۹۱
 

در تحفه المجالس چنین نقل شده : جبرئیل در خدمت پیامبر (ص) مشغول صحبت بود که حضرت علی (ع) وارد شد. جبرئیل چون آن حضرت را دید برخاست و تعظیم بجای آورد.
پیامبر فرمودند: ای جبرئیل! از چه جهت به این جوان تعظیم میکنی؟
عرض کرد: چگونه تعظیم نکنم که او را بر من حق تعلیم است.
پیامبر فرمودند: چه تعلیمی؟
جبرئیل عرض کرد:زمانیکه حق تعالی مرا خلق کرد، از من پرسید: «تو کیستی و من کیستم؟» … من در جواب متحیر ماندم و مدتی در مقام جواب ساکت بودم، که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و این طور به من تعلیم داد که بگو: «تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بندهی ذلیل، جبرئیلم».از این جهت او را که دیدم تعظیمش کردم.
پیامبر پرسیدند: مدت عمر تو چند سال است؟
عـرض کــرد: یا رسول الله! در آسـمان،سـتارهای هــست کـه هـــر سی هــزار سال یکبار طـلوع میکـند، مـن آن را سی هزار بار دیدهام.

Share
مرداد ۱۶۱۳۹۱
 
آورد ه اند که در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند.
آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟…

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید .

فایده دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود. 

خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد.

نقل از داستانک

Share
مرداد ۰۱۱۳۹۱
 

 

هشام بن سالم نقل روایت مى‏ نماید و مى‏ گوید: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (علیهما السلام) بودیم، پس سخن از رمضان به میان آوردیم.

امام علیه السلام فرمود: نگوئید این است رمضان، و نگوئید رمضان رفت و یا آمد، زیرا رمضان نامى از اسماء الله است که نمى‏ رود و نمى‏ آید که شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏ رود و مى‏ آید، بلکه بگوئید ماه رمضان، پس ماه را اضافه کنید در تلفظ به اسم، که اسم اسم الله مى‏باشد، و ماه رمضان ماهى است، که قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عید قرار داده است همچنانکه پروردگار بزرگ عیسى بن مریم (سلام الله علیهما) را براى بنى اسرائیل مثل قرار داده است.

از حضرت على بن ابى طالب (علیه السلام) روایت‏ شده که حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لکن قولوا شهر رمضان فانکم لا تدرون ما رمضان‏»  :شما به راستى نمى‏دانید که رمضان چیست (و چه فضائلى در او نهفته است).

بحار جلد ۹۶

 

Share
تیر ۲۴۱۳۹۱
 

نقل شده که روزی عقیل ابن ابی طالب در دمشق پیش معاویه نشسته بود و همه ی اعیان شام و حجاز و عراق حاضر بودند. معاویه بر سبیل ظرافت گفت: ای اهل شام و حجاز و عراق ، آیا آیه ی «تَبَّتْ یَدا أَبی لَهَبٍ وَ تَبْ را شنیده اید؟ گفتند: بلی. معاویه گفت: ابی لهب عموی عقیل است.

عقیل گفت: ای اهل شام و حجاز و عراق . آیا آیه ی « وَامْرَأَتُهُ حَمّالَهَ الْحَطَبْ، فی جیدها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٌ»  را شنیده اید. گفتند: بلی. عقیل گفت: این حَمّالَهَ الْحَطَبْ عمّه ی معاویه است.

معاویه از ظرافت خود پشیمان و از آن جواب خجل گشت.

هشتصد نکته درباره قران

باقی زاده

Share
تیر ۲۳۱۳۹۱
 

عبدالملک پسر مروان بن حکم (پنجمین خلیفه اموى ) از فقهاى شهر مدینه بود، و چون اغلب اوقات در مسجد پیغمبر(ص ) مشغول تلاوت قرآن مجید بود: او را کبوتر حرم میگفتند.

او در جریان قتل عام و غارت و تجاوز که بدستور یزید بن معاویه ، نسبت به اهل مدینه (در سال ۶۲ بجهت نقض بیعت یزید) صورت گرفت ، میگفت :  ایکاش که آسمان بزمین فرو میریخت ، و بسیار از این پیش ‍ آمد متاءثر بود.

ولى چون خبر فوت پدرش را با مژده خلافت برای او آوردند (در سال ۶۵) قرآنی را که تلاوت میکرد، کنار گذاشته و گفت : هذا فراق بینى و بینک – اینجا محل جدائى در میان من و تو میباشد.

عبدالملک مشغول تنظیم امور دنیوى گشته ، و بطورى از جهان حقیقت و مراحل روحانیت و عدل دور شد که : کارهاى او ستمگریها و تجاوزات یزید بن معاویه را از خاطره ها محو کرد.

 

اری

مقام انسان هنگام سنجش و امتحان روشن گردد.

ان الانسان لیطفى ان رآه استغنى:انسان معمولى چون خود را بصورت بى نیاز و مقتدر دید بندگى و ضعف و نیاز و بیچارگى و ذلت خود را از یاد برده و شروع بطغیان و ستمگرى و تجاوز مینماید.

یکى از وسائل تشخیص و امتیاز افراد رسیدن به ثروت و تحصیل و مقام و قدرت است ، و اغلب مردم در اینمرحله خود را گم کرده ، و حقیقت و روحانیت را بکلى از دست میدهند.

 

مجموعه قصه هاى شیرین
آیت الله حاج شیخ حسن مصطفوى

 

Share
تیر ۰۹۱۳۹۱
 

جعفر بن یونس، مشهور به شبلى از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . در میان خیل دوستداران او، نانوایى بود که شبلى را هرگز ندیده و فقط نامى و حکایت‏هایى از او شنیده بود. روزى شبلى از کنار دکان او مى‏گذشت. گرسنگى، چنان، او را ناتوان کرده بود که چاره‏اى جز تقاضاى نان ندید. از مرد نانوا خواست که به او، گرده‏اى نان، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت.

در دکان نانوایى، مردى دیگر نشسته بود که شبلى را مى‏ شناخت . رو به نانوا کرد و گفت:اگر شبلى را ببینى، چه خواهى کرد؟نانوا گفت:او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.دوست نانوا به او گفت:آن مرد که الآن از خود راندى و لقمه‏اى نان را از او دریغ کردى، شبلى بود .نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد.

پریشان و شتابان، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت . بى‏درنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست که بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار کرد و افزود:منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شکرانه این توفیق و افتخار که نصیب من مى‏گردانى، مردم بسیارى را اطعام کنم .شبلى پذیرفت.

شب فرا رسید . میهمانى عظیمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى کرد و گفت: یا شیخ! نشان دوزخى و بهشتى چیست؟

شبلى گفت:دوزخى آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمى‏دهد؛ اما براى شبلى که بنده ناتوان و بیچاره او است، صد دینار خرج مى‏کند!بهشتى، این گونه نباشد .

حکایت پارسایان
رضا بابایی

Share
تیر ۰۲۱۳۹۱
 

 

نقل شده که فرعون دلقکى داشت که از کارها و سخنان او لذت مى برد و مى خندید. روزى این دلقک در راه ورود به قصر فرعون ، مردى را دید که لباسهاى ژنده بر تن ، عبایى کهنه بر دوش و عصایى بر دست دارد. پرسید: تو کیستى ؟ گفت : من پیامبر خدا موسایم که از طرف خداوند براى دعوت فرعون به توحید آمده ام .
دلقک از همانجا بازگشت ، لباسى شبیه لباس موسى پوشیده و عصایى هم به دست گرفت ، نزد فرعون آمد. از باب مسخره و استهزاء تقلید سخن گفتن حضرت موسى (ع ) کرد. موسی از این کار او بسیار خشمگین شد.

هنگامى که زمان کیفر فرعون و غرق شدن او رسید و خداوند او را بالشکرش در رود نیل غرق ساخت ، آن مرد تقلیدگر را نجات داد.
موسى عرض کرد: پروردگارا! چه شد که این مرد را غرق نکردى ، با این که مرا اذیت کرد؟

خطاب رسید: اى موسى ! من عذاب نمى کنم کسى را که به دوستانم شبیه شود، اگر چه بر خلاف آنها باشد.

عاقبت به خیران عالم- عبدللهی

 

Share
خرداد ۱۶۱۳۹۱
 

حبابه والبیه از قبیله بنی اسد و کنیه او ام الندا بود. مرحوم کلینی در کافی می نویسد،حبابه فرمود:

امیر المؤمنین علی (علیه السلام) را در شرطه الخمیس دیدم ، تازیانه ای دردست داشت که دو شعبه بود کسانیکه مارماهی وسگ ماهی وماهیانی که روی آب مرده بودند یا فلس نداشتند می فروختند با آن تازیانه آنها را می زد ومی فرمود:ای فروشندگان مسوخ بنی اسرائیل ولشکر بنی مروان ،در این حال شخصی به نام فرات ابن احنف بر خواست وگفت :یا امیر المؤمنین لشکر بنی مروان چه کسانی بودند فرمود: کسانی بودند که ریشهای خود را می تراشیدند وسبیل های خود را می تابیدند خداوند آنها را مسخ کرد به صورت سوسمار.

حبابه گفت:من ندیدم تکلم کننده ای که بهترازعلی بن ابی طالب تکلم کند پس به همراه او رفتم تا درمسجد قرارگرفت پس گفتم یا علی(علیه السلام)دلالت امامت کدام است؟پس با دست خود اشاره بسنگ ریزه ای کرد و فرمود :این را به من بده ،من آن سنگریزه را بدست او دادم . ایشان خاتم بر آن نهاد و آن را فشار دادند و آن سنگریزه به قدرت خداوندی و اعجاز علوی، نقش مهر آن حضرت را به خود گرفت و به من رد کرد و فرمود: هر کس توانست چنین کند او امام است و مفترض الطاعه است ،همانا مدعی امام نباید چیزی از او پنهان بوده باشد.

بعد ازاین که امام علی(علیه السلام) به شهادت رسید حبابه به نزد امام حسن (علیه السلام) آمد و او به جای پدر خود نشسته بودو مردم معالم دین خود را از او سؤال می کردند آن حضرت چون نظرش بر حبابه افتاد فرمود : بیاورآن سنگریزه را که پدرم براوخاتم نهاده به او داد همانند امیر المؤمنین علی (علیه السلام) بر او خاتم نهادو به من رد کرد،

سپس به خدمت امام حسین(علیه السلام) مشرف شد … Continue reading »

Share
خرداد ۱۱۱۳۹۱
 

بشنوید از حضرت جبرئیل با صوت جلی
کوثر دوم مبارک باد بر آل علی
ای وجود جود ازجود وجودت یا جواد
دوستان و دشمنان مرهون جودت یا جواد

امام علیه السلام بعد از شهادت پدر بزرگوارش در مسجد رسول الله  صلی الله علیه و آله به منبر رفت و چنین فرمود: منم محمد فرزند علی الرضا، منم جوادالائمه، منم آگاه به انسابی که در صلب های مردم است. منم آشنای به اسرار و ظاهرتان، خداوند تبارک و تعالی علم اولین و آخرین را به ما داده است و اگر نبود مخالفت اهل باطل و دولت اهل ضلالت هر آینه می گفتم چیزهایی را که اولین و آخرین را به شگفتی وا دارم. در این هنگام امام علیه السلام دست بر دهان شریف خود گذاشت و به خود خطاب کرد و فرمود:

«یا مُحَمّد اِسْمُتْ کَما سَمَتْ آباوُکَ مِنْ قَبْلِ»

ای محمد ساکت باش و لب فروبند همانطور که پدرانت لب فروبستند

سیره عملی اهل بیت

Share
اسفند ۲۲۱۳۹۰
 

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور .

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .

روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ ها بخواند.

پسر گفت:امروز هیچ نگفته‏ ام تا برخوانم.

لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و

بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏ اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى.

————————————————————————————-

Share