تیر ۰۹۱۳۹۰
 

انتظار یکی از زیباترین و عمیق ترین جلوه های روح فراری و بی آرام انسان است.

آدمیزاده هر چه انسان تر ، چشم به راه تر میشود.این یک حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد.

در انتظار چه ؟ که؟

هر چه ،هر که، در انتظار “گودو”. گودو کیست؟ چیست؟ بکیت میگوید:<اگر میدانستم میگفتم>.

به هر حال یک منتظر در ادیان این موعود منتظر ، روشن و مشخص است.

یک منجی غیبی است و رسالتش نیز معلوم و مشخص. آنکه باید بیاید یک «ابر مرد» است .

در تشیع موعود منتظر مهدی است و آخرین امام از سلسله امامان اثنی عشر، فرزند امام حسن عسگری و رسالتش هم معلوم است.

رسالتی را که پیامبر آغاز کرد و پس از مرگش نگذاشتند علی و فرزندانشان ادامه دهند و حکومت و امامت مردم را غصب کردند.

او خواهد گرفت و ادامه خواهد داد.

بنابر این مهدی یک امام است ، برای استقرار عدل و احیای حقیقت می آید.

این یک رسالت اجتماعی ، سیاسی و اعتقادی و بشری است و او خود یک بشر است اما روح منتظر انسان که همواره بی قرار غیب و فراری به ماوراء است نمی تواند تصویر بشری و رسالت این جهانی مهدی موعود را نگاه دارد.

پس او را و کارش را در هاله ای از ماوراء واقعیت غرقه می سازد.

«دکتر علی شریعتی»

Share
تیر ۰۸۱۳۹۰
 

از امام صادق (ع) نقل شده ، که یکی از قریش بر رسول خدا (ص) عرض کرد به چه چیز از همه پیغمبران پیش افتادی با این که پس از همه مبعوث شدی و پایان آنهائی؟

فرمود: من نخستین کس بودم که به پروردگارم گرویدم و نخستین کس بودم که پاسخ دادم به خدا، چون پیمان از پیمبران گرفت و آنان را بر خویش گواه ساخت که:

آیا نیستم من پروردگار شما؟

گفتند: چرا، من اوّل پیغمبر بودم که گفتم: چرا و از همه در اقرار پیش افتادم.

 

اصول کافی-کلینی

Share
خرداد ۲۷۱۳۹۰
 

نقل شده که پس از تولد حضرت زینب، جبرئیل از جانب رب جلیل بر پیغمبر نازل گردید عرض کرد یا رسول الله! این دختر را زینب بگذار. آنگاه جبرئیل گریان گردید.

رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید سبب این گریه چیست؟

عرض کرد همانا این دختر از آغاز زندگانی تا پایان روزگار در این سرای ناپایدار بی رنج و عنا و درد و بلا نخواهد زیست گاهی بدرد مصیبت تو مبتلا و گاهی در ماتم مادرش و گاهی در مصیبت پدر و گاهی بدرد فراق برادرش حسن مجتبی علیه السلام دچار خواهد بود و از این جمله فزون تر بمصائب کربلا و نوائب دشت نینوا گرفتار می شود چندانکه مویش سفید و قامتش خمیده خواهد شد.

ریاحین الشریعه-محلاتی
Share
خرداد ۲۷۱۳۹۰
 

امیرالمؤمنین علی علیه السّلام با لشکرش به سوی صفین حرکت کرد. در بین راه آب آنها تمام شد و همه تشنه ماندند و هر چه تفحص کردند آبی نیافتند! به دستور حضرت مقداری از جاده خارج شدند و در وسط بیابان دیر ( عبادتگاهی) دیدند، به آنجا رفته و از کسی که آنجا بود مطالبه آب کردند. آن راهب گفت:از اینجا تا نزدیکترین چاه آب دو فرسخ فاصله است و گاهی برای من آب می آورند و من آن را جیره بندی می کنم وگرنه از شدت تشنگی می میرم!

حضرت فرمود: شنیدید که راهب چه می گوید! گفتند: آیا می فرمائی که به آنجا که اشاره می کند ( در دو فرسخی) برویم؟ فرمود: نیازی به پیمودن این مسیر طولانی نیست. پس سر شترش را به سوی قبله گردانید و محلی در نزدیکی دیر را نشان داد و فرمود: آنجا را حفر کنید! زمین را کندند و خاک ها را کنار ریختند تا به سنگ بسیار بزرگی رسیدند،

گفتند: ای امیرالمؤمنین! اینجا سنگی است که وسائل ما ( مثل کلنگ و تیشه) در آن اثر نمی کند! فرمود: زیر این سنگ آب است، جدیت کنید تا آن را بردارید.

اصحاب جمع شدند و تلاش کردند اما نتوانستند آن سنگ را حرکت بدهند. حضرت علی (ع) که ناتوانی اصحاب را دید نزد آنها آمد و انگشتانش را از گوشه ی سنگ به زیر آن برد و با یک حرکت آن را تکان داد و از جای برکند و به محلی بسیار دور پرتاب کرد و آب بسیاری پدیدار شد. ل

شکریان آمدند و از آن آب که بسیار گوارا و سرد بود نوشیدند و به دستور حضرت مقدار زیادی آب برای خود برداشتند. آنگاه حضرت آن سنگ را برداشت و سرجای خود گذاشت و دستور داد خاک بر آن ریخته و اثر آن را محو کردند!.

راهب که از بالای دیر این منظره را می دید گفت: مرا از اینجا پائین بیاورید وقتی او را پائین آوردند نزد علی (ع) آمد و گفت: آیا تو پیامبر خدا هستی؟ گفت: نه. پرسید: آیا ملائکه هستی؟ گفت: نه، پرسید: پس تو کیستی؟ فرمود: من جانشین پیغمبر اسلام هستم. راهب گفت: دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مسلمان بشوم! حضرت دستش را به سوی او دراز کرد و او شهادت به توحید و نبوت و امامت علی (ع) داد و مسلمان شد. حضرت شرائط و احکام اسلام را برای او گفت.

سپس پرسید: چه چیزی باعث شد که تو اسلام بیاوری؟ گفت: ای امیرالمؤمنین! این دیر اینجا بنا شده تا کسیکه این سنگ را از جای خود برمی دارد شناخته شود، قبل از من علما و راهب های زیادی در این دیر ساکن شده اند تا تو را بشناسند ولی موفق نشده اند، و خدا این نعمت را به من مرحمت نمود زیرا ما در کتاب خود دیده ایم و از علماء خود شنیده ایم که از محل این سنگ هیچکس جز پیامبر  و یا جانشین پیامبر خبر ندارد، و تا او نیاید محل او آشکار نمیشود و کسی قدرت کندن آن را ندارد جز همان نبی یا وصی او، و چون من تحقق این وعده را به دست تو دیدم مسلمان شدم.

حضرت علی (ع) وقتی این سخن را شنید آنقدر گریه کرد که صورت ( و ریش) او از اشک چشمش تر شد و فرمود: خدا را سپاس می گویم که نزد او فراموش شده نیستم و در کتب آسمانی نام مرا ذکر کرده است. آنگاه اصحاب را صدا زد و فرمود: بشنوید آنچه این برادر مسلمان شما می گوید.

راهب یکبار دیگر جریان را گفت و همه ی اصحاب شکر خدا بجای آوردند که از یاران علی (ع) هستند.لشکر حرکت کرد و راهب هم با آنها همراه شد و در جنگ با اهل شام آن راهب کشته شد و حضرت بر او نماز خواند و او را به خاک سپرد و بسیار برای او استغفار کرد.

Share
خرداد ۲۷۱۳۹۰
 

من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی

چه دنیایی برایم ساختی… آری… چه دنیایی!

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم

چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش

که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!

…حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز

صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی…

مظاهری

Share
خرداد ۲۶۱۳۹۰
 

ابن ابی عیاش از سلیم بن قیس نقل کند که گفت: به ابوذر گفتم:

خدای بیامرزدت، شگفت انگیزترین سخنانی را که از رسول خدا درباره ی علی بن ابیطالب علیه السّلام شنیده ای برایم تعریف کن. گفت: شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:

پیرامون عرش نود هزار فرشته اند که تسبیح و عبادتی جز فرمانبری از علی بن ابیطالب و بیزاری از دشمنانش و طلب آمرزش برای پیروانش ندارند.

گفتم: خدای بیامرزدت، جز این، گفت: شنیدم که میفرمود:

خداوند جبرئیل و میکائیل و اسرافیل را به اطاعت از علی و بیزاری از دشمنانش و آمرزش برای پیروانش، مخصوص گردانیده است،

گفتم خدای بیامرزدت جز این، گفت: شنیدم که رسول خدا (ص) می فرمود:

خداوند هماره در هر امتی که پیامبری مرسل داشته، بر آنان به حقانیت علی (ع) احتجاج می کند، هر کدامِشان که علی شناستر باشند، بزرگترین مقام را نزد خداوند دارند.

گفتم: جز این، گفت: از رسول خدا (ص) شنیدم که:

اگر من و علی نبودیم، خداوند شناخته نمی شد، اگر من و علی نبودیم خداوند عبادت نمی شد، اگر من و علی نبودیم ثواب و عقابی نبود، میان خدا و علی پرده و پوششی در کار نیست.

بحارالانوار/۴۰/۹۵

Share
  •  خرداد ۲۶, ۱۳۹۰
  •  Posted by on خرداد ۲۶, ۱۳۹۰
  •   ۱ Response
خرداد ۱۸۱۳۹۰
 

محمدبن عبد العزیز می گوید :

من و رشید ( ابن الزبیر) در یک منزل می نشستیم و هیچگاه اتّفاق نیافتاد که رشید از من جدا شود مگر یک روز موقعی به خانه آمد که بیشتر از روز گذشته بود . پرسیدم چه شد اینقدر تأخیر کردی؟ تبسّمی کرد و گفت مپرس چه اتّفاق افتاده. من اصرار کردم باید بگویی.

گفت: امروز از فلان محل می گذشتم ناگاه زنی دیدم جوان و زیبا که به من نگاه می کرد به طوری که گوئی عاشق و دلباخته من است با خود خیال کردم مورد علاقه اش واقع شدم و ظاهر زشتم را فراموش کرده بودم ( ابن الزیبر مردی زشت صورت و بدقیافه بود که انسان از دیدنش تنفّر داشت) با گوشه چشم مرا اشاره کرده من هم او را تعقیب نمودم تا گذشت از چند کوچه و بازار و داخل خانه اش شد، مرا امر به دخول نمود وارد شدم ناگاه نقاب از صورت برداشت رخسارش مانند آفتاب درخشید دو دست بر هم کوبید و بانگ زد دختر بیا.

دختری آمد زیبا و کوچک رو به او کرده گفت اگر دو مرتبه در رختخواب ادرار کنی این آقای قاضی ترا می خورد سپس رو به من نموده گفت از شما متشکرم، باعث زحمت شدم.

از خانه بیرون آمدم اندوهناک و شرمنده.

پند تاریخ-خسروی

Share
خرداد ۱۵۱۳۹۰
 

محمد بن ولید میگوید: نزد امام هادی علیه السلام غذا می خوردم. بعد از غذا غلام من آمد تا سفره و باقیمانده غذا را بردارد.

امام فرمود: اگر در بیابان غذا خوردی آنچه اضافه می آید حتی اگر ران گوسفندی باشد، آنرا رها کن و اگر در خانه غذا خوردی هرچه اضافه آمد ، آن را بخور.

شنیدنیهای تاریخ- شمس الدین

Share
خرداد ۱۳۱۳۹۰
 

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی

غروب، این‌همه غربت، چرا نمی‌آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی

تمام می‌شود این روزهای یلدایی؟

کجاست جاذبه‌ات آفتابِ من؟ خسته است

شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟

کجاست گنبد آن چشم‌های مینایی؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی…

صفایی بروجنی

Share