خرداد ۰۹۱۳۹۰
 

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.

آن مرحوم می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم.

خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند.

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود.وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد.

ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.

زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش ، شرور که نیستی ، الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش ، نگاه کن پشت پرده ، رد آقا را ببین و کار خوب کن.

خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید.

Share
خرداد ۰۲۱۳۹۰
 

روزی همسر شیخ مهدی امامی مازندرانی به سیّده بودنش بالید؛ شیخ به شوخی پرسید: آیا روی این ادعای خود یقین داری؟

روز بعد، هنگام تشکیل جلسه، سیّد ابوطالب از شاگردان حاج شیخ گفت: دیشب دیر وقت خوابیدم به طوری که نزدیک بود از حضور در درس شما محروم بمانم ولی جدّه ام را در خواب زیارت کردم فرمود: تعجیل کن! تا از حضور در مجلس داماد ما، محروم نشوی.

شیخ فوراً از اتاق درس به حضور همسرش رفت. پرسید: آیا از شوخی دیروز من رنجیده خاطر شدی؟ گفت: بله! شیخ با پوزش خواهی اظهار داشت: بر تو مژده باد که بنابر رؤیای صادقه ی سید ابوطالب، شما فرزند اصیل فاطمه (س) و ائمه اطهار هستی.

سادات – جرئه ای از اقیانوس-قلی زاده

Share
اردیبهشت ۳۰۱۳۹۰
 

علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی درکتاب لب الالباب در سیر و سلوک اولی الالباب نقل می کند: حاج امام قلی نخجوانی میگفت : پس از آنکه به سن پیری رسیدم، دیدم با شیطان در بالای کوهی ایستاده ایم، من دست خود را بر محاسن گذارده و به او گفتم: مرا سن پیری و کهولت فرا گرفته، اگر ممکن است از من در گذر. شیطان گفت: این طرف را نگاه کن، وقتی نظر کردم درّه ای بسیار عمیق دیدم که از شدت خوف و ترس عقل انسان مبهوت می ماند.

شیطان گفت: در دل من رحم و مروّت و مهر و عطوفت قرار نگرفته، اگر چنگال من بر تو گیر کند و دستم به تو رسد، جای تو در ته این درّه خواهد بود که تماشا می کنی و چنان تو را در آن سر نگون کنم که بند از بندت جدا شده و پیکرت قطعه قطعه شود.

علی (ع) میفرماید:

مَنِ اعْتَصَمَ بِاللهِ لَمْ یَضُرّهُ شَیْطَانٌ

هر کس به ریسمان خدا چنگ بزند، شیطان هرگز نمی تواند به او آسیبی برساند.

در دعای حزین با زبان حال می خوانیم :

وَ اغَوْثَاهُ بِکَ یاالله ُمٍنْ عَدُوٍّ قَدِ اسْتَکْلَبَ عَلَیَّ

بار پروردگارا: به تو پناه می برم از این دشمن قسم خورده شیطان لعین، ای صاحب خانه، این سگ درنده خوی پارس کنان به من حمله می کند، تو به فریادم برس.

Share
  •  اردیبهشت ۳۰, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۳۰, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۲۸۱۳۹۰
 

انسان فقط نباید خداشناس باشد؛ بلکه دشمن شناس هم باید باشد تا بتواند مسیر سعات و تکامل را طی کند. 

یکی از نکات بسیار مهم در زندگی، دشمن شناسی است، به طوری که قرآن کریم بر این مسئله تأکید می کند که مواظب باشید دشمن را دوست خود قرار ندهید، همچنین از امام علی(علیه السلام) نقل شده که دشمن را کوچک نشماریم؛ ولو اینکه ضعیف باشد.

Continue reading »

Share
  •  اردیبهشت ۲۸, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۲۸, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۲۳۱۳۹۰
 

دنیا به دور شهر تو دیوارْ بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى ‏رسد که تکانى دهم به خویش؟

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ها به دور شمع کسى چرخ مى‏ خورد

پروانه‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است

در مى ‏زنیم و خانه گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏دادم عشق را

حتى زبان ساده اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏ تو، آفتاب

انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى‏ ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند

در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است

زارع

Share
  •  اردیبهشت ۲۳, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۲۳, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۲۱۱۳۹۰
 

علی(ع) فرمود:

منم بنده خدا و برادر رسول خداو منم بزرگتر تصدیق کننده پیامبر، هیچکس پس از من چنین سخن نگوید جز انکه دروغ باشد ، من هفت سال پیش از مردم نماز خواندم.

خصال شیخ صدوق

Share
  •  اردیبهشت ۲۱, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۲۱, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۱۸۱۳۹۰
 

می گویند روزی « افلاطون»- حکیم معروف یونانی- به « اسهال» مبتلا شد و هر چه از داروهای مختلف استفاده کرد، فایده نبخشید. شاگردانش که او را حکیمی بی نظیر می دانستند، دل تنگ شدند و استاد را ملامت کرده و گفتند:« تو که استاد طبّ و متخصّص این گونه بیماری ها هستی چگونه نمی توانی خودت را معالجه کنی؟»

افلاطون دستور داد گردی را که ساخته بود، بیاورند. وقتی آن را آوردند. مقدار کمی از گرد را در کوزه ی آبی انداخت. فوراً تمام آب بسته شد و به شکل خمیر درآمد. آن وقت افلاطون به شاگردانش گفت:

« این گرد معالج قطعی اسهال است و من نیز از آن خورده ام، لکن قضای الهی باعث شده است که این گرد در بدن من اثر نکند.»

« بلی، گاه می شود که خداوند سبب را از مسبّب و علّت را از علیّت می اندازد و گاهی بی سبب را سبب می کند. خداوند سبب ساز است چیزی را که اثر ندارد به آن اثر می دهد، و چیزی را که مؤثّر است از تأثیر می اندازد. مردم باید بدانند موجودات مادّی هیچ کاره هستند و فقط خداوند کارساز است.»

داستاهای کلی دینی-استعاذه

Share
  •  اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۱۷۱۳۹۰
 

سکونی گوید: در حالی که ناراحت و غمگین بودم به محضر امام صادق علیه السلام رسیدم. حضرت فرمود چرا ناراحتی؟ عرض کردم: دختر نصیبم شده است!

حضرت فرمود: ای سکونی! سنگینی اش بر زمین و رزقش بر عهده ی خداست. زندگی او اجل تو را نزدیک نمی کند و از رزق تو نمی خورد.

سکونی گوید: والله غم و اندوهم را برطرف کرد.

آن گاه فرمود: چه اسمی بر او گذاردی؟

عرض کردم: فاطمه.

امام علیه السّلام فرمود: آه آه آه، سپس فرمود: حال که اسمش را فاطمه گذاردی او را مورد بدگویی، لعن و کتک قرار نده.

وسائل الشیعه، ج۱۵

Share
  •  اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۱۷۱۳۹۰
 

شیخ عبد الزهراء روضه خوان اهل بیت می گوید: در عالم خواب امام حسن(علیه السلام) را دیدم، به من فرمودند:

شیخ عبد الزهراء چرا روضه ما رو نمی خوانی؟ گفتم آقا مگر روضه شما تیرباران پیکر مطهر شما نبود؟ مگر روضه شما پاره شدن جگر شما نبود؟

آقا فرمودند چرا این ها همه مصائب من است ، امّا روضه ای که می گویم بخوان آن وقت و ساعتی را می گویم که آمدند در خانه ما را آتش زدند، من و داداشم حسین دیدیم مادرمان بین در و دیوار پرپر شد، ما دیدیم دست های بابایمان علی (ع) را بستند، متحیّر مانده بودیم، آیا مادرمان را از زمین برداریم یا دنبال بابامون علی برویم.

لعن الله قاتلیک یا فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

گلواژه های مناجات-مجمع الذاکرین

Share
  •  اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۱۶۱۳۹۰
 

دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست

که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست

نگاه خیره من خسته از پلیدی ها

در انتظار تماشای ماه وا مانده ست

تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی

بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست

زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است

چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست…

کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!

که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست

کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!

به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست

کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!

اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست

جمال روی شما از حجاب بیرون است

قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است

بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند

قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست

به کام خسته دلان انتظار شیرین است

هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست

سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید

که در میانه امواج ناخدا مانده ست

سخن زعشق شما رفت زین میان تنها

سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست

احسان

Share
  •  اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۰
  •   No Responses
اردیبهشت ۱۴۱۳۹۰
 

سلمان می گوید: دختر رسول خدا (ص) را دیدم که در خانه مشغول آسیاب کردن بود. آن قدر با دست چرخانده بود که خون بر میله ی آسیاب دیده می شود و از آن طرف، صدای حسین ( علیه السلام) فرزندش، که از گرسنگی بلند شده بود، شنیده می شد. به حضرت عرض کردم شما دست از کار بردارید و فضّه را خبر کنید تا کارها را انجام دهد.

فرمود: سلمان، پدرم توصیه کرد که یک روز کار خانه با وی باشد و یک روز را هم خودم انجام دهم و امروز نوبت من است، سلمان گوید، عرض کردم من بنده ی آزاد شده ای هستم که به کار عادت دارم، و حاضرم شما را کمک کنم.

حضرت فرمود: شما آرد کنید، من فرزندم حسین (ع) را آرام می کنم. سلمان مشغول آرد کردن بود که صدای اذان بلند شد. می گوید: برخاستم و در مسجد برای نماز شرکت کردم، پس از ادای نماز ، موضوع را به علی (ع) گفتم. حضرت گریه کرد و به سوی منزل روانه شد. دوباره بازگشت و خوشحالی در چهره اش نمایان بود.

پیامبر علّت شادی علی را جویا شد. عرض کرد: من بر فاطمه وارد شدم، وی را دیدم که به استراحت پرداخته و حسین (ع) نیز بر روی سینه ی حضرت خوابش برده و آسیاب بدون حرکت شخصی، خود در حال حرکت بود. رسول خدا (ص) لبخندی زد و فرمود:

ای علی آیا نمی دانی که خداوند ملائکه ای را مأمور نموده که در زمین می گردند و تا روز قیامت خدمتکار محمّد ( صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمّد ( علیه السلام) هستند؟

طلیعه رمضان –خطیبی

Share
  •  اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۰
  •   No Responses