اردیبهشت ۰۲۱۳۹۰
 

لفظ طیار تو معراج برد معنی را

اشک چشمان تو میخانه کند دنیا را

تکیه بر کعبه بزن سر بده آواز ظهور

چون که این کار تو خوشحال کند زهرا را

آن که در قدرت تو رفتن امروز نهاد

داد بر قبضه ی تو آمدن فردا را

کعبه را شوق طواف تو نگهداشته است

ورنه ریگ است و بگردد همه صحرا را

هرکه زنده است به خورشید سلامم ببرد

ما که مردیم و ندیدیم به خود گرما را

ای عطش ، تشنگی کوزه به دریا برسان

یک نفر یک خبر از ما بدهد دریا را

Share
  •  اردیبهشت ۲, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۲, ۱۳۹۰
  •   No Responses
فروردین ۳۱۱۳۹۰
 

در کتاب وفاهالزهراء است که فاطمه علیها السّلام هرگز بیماری نداشت جز دوری از رسول خدا صَلّی الله ُعَلیه و آله و یکروز امیرالمؤمنین علیه السّلام در حجره نزدش آمد و دید خمیر کرده و آبی ساخته که سر حسنین علیهما السّلام را بشوید.

امیرالمؤمنین در شگفت شد و فرمود: ای دختر پیغمبر صَلّی اللهُ علیه و آله سابقه نداشت که بدو کار دنیاپردازی در یک روز و گمانم سببی دارد. فاطمه گریست و اشکش بر گونه اش چَکید و گفت: یا أمیرالمؤمنین این نشانه ی جدائی میان من و تو است بدانکه دیشب پدرم را در خواب دیدم در بلندی ایستاده و براست و چپ نگاه می کرد و گویا چشم براه کسی بود و باو گفتم گذشتی و مرا تنها و بی کس گذاشتی که روز و شب بر تو گریم نه خوراکم گوارا و نه خوابم خوش باشد.

فرمود: ای فاطمه در اینجا چشم براهم گفتم برای که؟ فرمود ای فاطمه چشم براه توام که جدائی گذشت و شبهای شیفتگی سپری شدند و هنگام کوچ نزدیک است آماده دیدار و وصال باش. طنابهای چادر تنت را از تنگنای فرودین بر کن و در فضای عالم بالا بر زن از دخمه ی تاریک دنیا برآ و در معموره دیگر سرا نشیمن کن، ای فاطمه بشتاب که چشم براه توام و از اینجا نروم تا بیائی، زود بیا و دختر جانم بتو خبر دهم که شب آینده نزد منی، چون این خواب را دیدم یقین کردم که در شام آینده از تو کوچانم.

Share
  •  فروردین ۳۱, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۳۱, ۱۳۹۰
  •   No Responses
فروردین ۲۷۱۳۹۰
 

فاطمه

    یک گل نصیبم از دو لب غنچه فام کن   

    یا  پاسخ   سلام    بگو   یا  سلام کن    

                                                            

   ای   آفتاب   خانه   حیدر   مکن  غروب   

    این سایه را تو بر سرمن مستدام کن   

                                                            

پیوسته نبض من به دو پلک توبسته است 

بر من  تمام   من   نگهی    را    تمام    کن 

                                                            

      تا آیدم صدای خدای علی به گوش     

      یک  بار با صدای  گرفته  صدام کن      

                                                            

  از سرو قدشکسته نخواهدکسی خرام 

  ای قامتت   قیامت   من  کم    قیام  کن 

                                                           

      در های خلد بر رخ من باز می کنی    

     از مهر همره دو لبت یک کلام    کن    

                                                           

    این کعبه بازویش حجرالاسودعلیست  

  زینب   بیا  و   با   حجرم    استلام   کن  

علی انسانی

Share
  •  فروردین ۲۷, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۲۷, ۱۳۹۰
  •   No Responses
فروردین ۲۶۱۳۹۰
 

اشاره کن که بهار از درخت سر بزند

شکوفه بال بگیرد  ، پرنده  پر     بزند

اشاره کن، تو بخواه از نسیم برخیزد

به سمت خانه بیاید، دوباره  در  بزند

که      می‌تواند   با   یک   اشاره   کوتاه

به دشت رنگی از این دست خوب‌تر بزند؟

نسیم صبح نفسهای توست، ای موعود!

که آمدست   به شهر   شکوفه سر بزند

اشاره کن که خزان از درخت برخیزد

اشاره کن   که بهاری دوباره سر بزند

خسروی

Share
  •  فروردین ۲۶, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۲۶, ۱۳۹۰
  •   No Responses
فروردین ۲۴۱۳۹۰
 

       در زمان خلفای عباسی، رسم بود که فراش باشی می بایست هنگام سحر، وقتی که هوا هنوز تاریک است، جارو کند و قبل از روشن شدن هوا، بیرون برود. روزی یک فراش باشیِ جوان، که حتی یک موی سفید نیز در سر و صورتش نبود، مشغول جارو کردن شد، ولی کارش بیش از حدّ طول کشید و او متوجّه نبود.

        وقتی خواست از آشپزخانه بیرون بیاید، دید هوا روشن شده است. جرئت نکرد پایش را از آشپزخانه بیرون بگذارد، از ترس خلیفه در آنجا ماند، ولی هرچه فکر کرد راهی برای فرار پیدا نکرد بنابراین رفت در دودکش آشپزخانه مخفی شد، تا شب فرا رسد و او دوباره مشغول جارو کردن شود. هرچه دود و آتش آمد، به همه ساخت. فردا، هنگام اذان صبح پائین آمد، بعد از انجام کار، تا هوا تاریک بود فرار کرد و بطرف خانه اش رفت. در زد، زن در را برویش باز نکرد و گفت ترا نمی شناسم. تا اینکه مرد قسم خورد که خودش است و آنجا خانه اش می باشد، بالاخره زن در را باز کرد و آینه آورد و به مرد داد، مرد نگاه کرد دید از ترس خلیفه، حتی یک موی سیاه، در سرش نمانده است.

      این را می گویند خشوع. این است که در قرآن مجید می فرماید:« بترسید از روزی که بچّه را پیر می کند.» چقدر روز قیامت ترس و هول دارد، که اینطور قرآن مجید، حقیقت را بیان می فرماید. قرآن، مبالغه گویی ندارد، عینِ واقعیت است. 

      اگر آدم هستی، مؤمن هستی، پس تَرست کجاست؟ گناهی که از تو سر می زند، مگر غیر از تجاوز به قانونِ الهی است؟ به زبانت که فحش می دهی، جز خیانت در حضور خدا و در ملک خداست؟ تو چقدر باید بترسی از گناهت؟ دین خدا، حریم خداست، وای از آن بی حیایی که در حریم الهی جسارت کند.

داستان معنوی-معاد و قیامت درداستانهای شهید دستغیب

Share
  •  فروردین ۲۴, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۲۴, ۱۳۹۰
  •   No Responses
فروردین ۲۴۱۳۹۰
 

     ناپلئون بناپارت در لشکرکشی به مصر همراه خود قشون خاورشناس و مستشرق آورد تا مردم مصر را برای پذیرش تمدن تربیت کنند. او روزی به یکی از کتابخانه های مهم مصر رفت در سالن کتابخانه با اشاره به یکی از کتابها از مترجم خواست قسمتی از کتاب را بخواند و ترجمه کند.

     اتفاقاً کتاب قرآن بود و آیاتی چند از آن را خواند و ترجمه کرد که توجه ناپلئون را به خود جلب کرد. و چند صفحه ورق زد و مجدداً خواست ترجمه شود. بعد پرسید این چه کتابی است گفتند: قرآن کتاب مقدس و دینی مسلمانان است که معتقدند دستورالعمل زندگی آنها در آن نوشته است.

    بعد ناپلئون پیام تاریخی خود را که سرلوحه سیاست سلطه جویانه غرب در طول ۲ قرن اخیر نسبت به جهان اسلام است را گفت:

وای به حال ما اگر مسلمانان این کتاب را بخوانند و بدان عمل کنند! وای به حال مسلمانان اگر ما میان آنها و این کتاب جدایی بیندازیم.

Share
  •  فروردین ۲۴, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۲۴, ۱۳۹۰
  •   ۱ Response
فروردین ۲۰۱۳۹۰
 

     هنگامی که رسول الله صلّی الله علیه و اله و سلّم این مولود را در آغوش کشید و صورت به صورت او نهاد، یک مرتبه به جای خنده و خوشحالی گریه کرد. این منظره به شدت فاطمه زهرا علیهاسلام را نگران ساخت و هراسان علت گریه پدر را پرسید؟

حضرت فرمود: این دختر در آینده به مشکلات و مصائب دشواری گرفتار خواهد شد؛ آنگاه فرمود:

یا بَضعتی و قُره عینی اِنّ من بکی علیها و علی مَصائِبها یکون ثوابُه کثواب من بکی علی أخویها

ای پاره تنم! ای نور دیدهام! هر کس بر او و بر مصائب او گریه کند، پاداش و مزد او مانند ثواب کسی است که بر برادرش حسن و حسین گریه کند.

Share
  •  فروردین ۲۰, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۲۰, ۱۳۹۰
  •   No Responses
فروردین ۱۸۱۳۹۰
 

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی / غروب این همه غربت چرا نمی آیی؟!
زمین به دور سرم چرخ می زند پس کی / تمام می شود این روزهای یلدایی . . . ؟

.

 

.این جمعه جان حضرت زهرا ظهور کن / قلب غمین منتظران پر سرور کن
با یک توسلی به در خانه ی خدا / از جاده ی ظهور بیا و عبور کن
. . .

 

 

دلم هر جمعه در تب و تاب است / عاشقانه بی قرار دلبر است،

 گفتم جمعه شود پایان غمم / جمعه رفت وباز چشمم به راه است

 

 

کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد / سوار صاعقه پا در رکاب خواه شد،

کدام جمعه ز عطر بهشتی گل یاس / بهارغرق شمیم گلاب خواهد شد

 

 

آقای جمعه های غریبی ظهور کن / دل را پر از طراوت عطر حضور کن،

یک گوشه از جمال تو یعنی تمام عشق / یک دم فقط بیا و از اینجا عبور کن

 

 

دوباره جمعه شد یارم نیومد / خدایا یار ما از در نیامد،

نگار بی قرینه کی می آیی / سحرخیز مدینه کی می آیی

 

 

از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم / تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم،

گفتند غروب جمعه خواهی آمد / آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم

 

 

هنوزم انتظارو انتظار است / هنوزم دل به سینه بیقرار است،

هنوزم خواب میبینم به شبها / همان مردی که بر اسبی سوار است،

 همان مردی که آید جمعه روزی / و این پایان خوب انتظار است

Share
  •  فروردین ۱۸, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۱۸, ۱۳۹۰
  •   No Responses
فروردین ۱۸۱۳۹۰
 

آقا جان!………………. موکول می کنم گله ی هجر را به بعد ، امروز حال مادرتان روبراه نیست …آجرک الله یا صاحب الزمان (عج)

Share
  •  فروردین ۱۸, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۱۸, ۱۳۹۰
  •   No Responses