شهریور ۳۱۱۳۹۲
 

رفقای زیادی داشت،سه روز یک بار در خانه اش مهمان بودند،پسرش مریض شد، هر چه داشت را خرج درمانش کرد،

۶ ماه درمان پسر طول کشید،در این مدت هیچ یک از دوستانش حتی زنگ هم نزدند،

یک روز به او گفتم آیا باز هم رفاقتت را ادامه میدهی؟ قاطعانه و با ناراحتی گفت:هرگز حاضر به دیدن قیافه یشان هم نیستم،گفتم چرا؟ گفت:وقتی که نیازمند کمک بودم مرا تنها گذاشتند!

داستان ما و دنیا همین است، وقتی مرگ گریبانمان را بگیرد،نه ثروت، و نه حتی زن و فرزند هم همراهی نخواهند کرد،

پس این همه دلبستگی ها برای چیست؟

Share
  •  شهریور ۳۱, ۱۳۹۲
  •  Posted by on شهریور ۳۱, ۱۳۹۲
  •   Add comments

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>