خرداد ۱۶۱۳۹۱
 

حبابه والبیه از قبیله بنی اسد و کنیه او ام الندا بود. مرحوم کلینی در کافی می نویسد،حبابه فرمود:

امیر المؤمنین علی (علیه السلام) را در شرطه الخمیس دیدم ، تازیانه ای دردست داشت که دو شعبه بود کسانیکه مارماهی وسگ ماهی وماهیانی که روی آب مرده بودند یا فلس نداشتند می فروختند با آن تازیانه آنها را می زد ومی فرمود:ای فروشندگان مسوخ بنی اسرائیل ولشکر بنی مروان ،در این حال شخصی به نام فرات ابن احنف بر خواست وگفت :یا امیر المؤمنین لشکر بنی مروان چه کسانی بودند فرمود: کسانی بودند که ریشهای خود را می تراشیدند وسبیل های خود را می تابیدند خداوند آنها را مسخ کرد به صورت سوسمار.

حبابه گفت:من ندیدم تکلم کننده ای که بهترازعلی بن ابی طالب تکلم کند پس به همراه او رفتم تا درمسجد قرارگرفت پس گفتم یا علی(علیه السلام)دلالت امامت کدام است؟پس با دست خود اشاره بسنگ ریزه ای کرد و فرمود :این را به من بده ،من آن سنگریزه را بدست او دادم . ایشان خاتم بر آن نهاد و آن را فشار دادند و آن سنگریزه به قدرت خداوندی و اعجاز علوی، نقش مهر آن حضرت را به خود گرفت و به من رد کرد و فرمود: هر کس توانست چنین کند او امام است و مفترض الطاعه است ،همانا مدعی امام نباید چیزی از او پنهان بوده باشد.

بعد ازاین که امام علی(علیه السلام) به شهادت رسید حبابه به نزد امام حسن (علیه السلام) آمد و او به جای پدر خود نشسته بودو مردم معالم دین خود را از او سؤال می کردند آن حضرت چون نظرش بر حبابه افتاد فرمود : بیاورآن سنگریزه را که پدرم براوخاتم نهاده به او داد همانند امیر المؤمنین علی (علیه السلام) بر او خاتم نهادو به من رد کرد،

سپس به خدمت امام حسین(علیه السلام) مشرف شد …در وقتی که در مسجد رسولخدا(صلوات الله علیه واله وسلم) بودچون نظرش به حبابه افتاد نزد خود طلبید وفرمود:

یا حبابه البته برای امامت دلیلی بایستی بوده باشد واکنون تو آن دلیل را می طلبی حبابه گفت بلی یا سیدی حضرت فرمود: بیاور سنگریزه را و همانند امیر المؤمنین کرده …

بعد از آن منتظر بود حضرت علی بن الحسین ازسفرشام مراجعت نمود درآن وقت پیری اورا دریافت که صد و سیزده سال ازعمراوگذشته بود ولرزه براعضای اوافتاده بود. پس به خدمتش مشرف شد دید آن حضرت پیوسته مشغول رکوع وسجود درعبادت خود مستغرق می باشد .او از دلالت مایوس شده بعد دید با انگشت سبابه اشاره فرمود برگرد بنا گاه دید جوانیش برگشته و دختری شده با گیسوان مشکی ، پس پرسید یابن الرسول الله ازعمردنیا چه مقدار گذشته وچه مقدار باقی مانده ؟فرمود:آنچه گذشته می دانم آن مقدار مانده را نمی دانم علم آن در نزد خداوند متعال است.

ای حبابه بیاور آن سنگریزه را واو تسلیم نمود…پس به خدمت امام باقر (علیه السلام)وامام صادق (علیه السلام)وامام کاظم (علیه السلام) مشرف شدوهر یک همان کار امام قبلی را انجام دادند.پس به خدمت امام هشتم، امام رضا(علیه السلام) مشرف شدوآنحضرت سنگریزه را طلب کرد خاتم نهاد وحبابه نه ماه در خانه امام بود و صورت او از زیادی سجود سوخته واز عبادت همانند چوب خشکیده ای شده بود.سپس به رحمت حق پیوست.

البته درروایتی آمده که درزمان امام رضا(علیه السلام) یکباردیگر توسط امام به جوانی برگشت وشیخ طوسی در کتاب غیبت روایت کرده که امام رضا(علیه السلام) حبابه را در پیراهن خود کفن نمود و مجموع عمر او دویست وسی سال می شود .

از جمله روایتی که حرمت ریش تراشی را نقل کرده همین روایت حبابه است که سند آن معتبراست واعلام علماء امامیه آن را نقل کرده اند و چندان قبیح بوده که خداوند آنها را مسخ کرد (به صورت سوسمار) اگر گناه عظیمی نبود مسخ نمی شدند.

در صورتیکه روا باشد که خدا در سال صد و سیزدهم از عمر ، جوانی حبابه والبیه را باو برگرداند و او تا زمان حضرت رضا بماند و او را ملاقات کند و بعدهم نه ماه زنده باشد ببرکت دعای علی بن الحسین (ع) چگونه روا نباشد که خدا از خود امام منتظر (ع) پیری را ببرد و جوانی او را حفظ کند و او را نگهدارد تا ظهور کند و زمین را پر از عدل و داد کند چنانچه پر از ظلم و جور شده است.


Share

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>