فروردین ۰۲۱۳۹۱
 

تنی چند از یاران امام صادق(ع) در کوفه گردهم جمع شده اند.

زراره بن اعین، عبدالله بن بکیر، محمّد بن مسلم، ابوبصیر و حجر بن زاید، همه یاران و نزدیکان امام صادق و عالمان دین و دلسوزان مردم بودند. زراره زبان به سخن گشود و از رفتار و برخوردهای مفضل بن عمر، نماینده ی امام صادق در کوفه شکوه کرد. دیگران نیز با او همدل و همراه بودند. به توافق رسیدند که طیّ نامه ای  به صاحب مذهب، جعفربن محمّد شکایت ببرند تا شاید او راهی بیابد و این معضل عظمی را بگشاید.

در نامه ای به امام(ع) نوشتند: مفضل، نماینده ی شما در شهر کوفه رفتار ناشایست دارد و با افراد ناباب همنشین است. با لاابالی ها رفت و آمد می کند! با کبوتربازها نشست و برخاست دارد! با مشروب خواران دمخوار است! سزاوار است نامه ای به او بنویسید و بخواهید از این رفتار ناشایست حذر کند. به او دستور دهید تا دیگر هرگز با آنها همنشین نگردد.

نامه را به همراه پیک به…..

بقیه در ادامه مطلب

مدینه، خدمت امام ششم(ع) فرستادند.

امام نامه را که دید و از محتوای آن آگاه شد، نامه ای به مفضل بن عمر نوشت. سر آن را بست و مهر کرد و برای یاران خود در کوفه فرستاد و از آنها خواست تا خود، این نامه را به دست مفضل برسانند. نامه ی امام(ع) به کوفه رسید.

ریش سفیدان و عالمان دین، یکدیگر را فراخواندند و از رسیدن نامه و نتیجه ی رفتار خود بسیار شادمان شدند. قرار گذاشتند تا همه ی هیئت به همراه نامه ی امام(ع) به دیدن نماینده ی امام صادق یعنی مفضل بن عمر بروند تا اثر بیشتری داشته باشد و خدای ناکرده مفضل احساس نکند که در کوفه بی پشتوانه و بی همراه است. هیئت به همراه نامه، بر مفضل وارد شدند. پیام کتبی جعفر بن محمّد را به نماینده اش همچنان که امام(ع) دستور فرموده بود، تحویل دادند.

مفضل بی درنگ نامه را گشود و آن را خواند. از محتوای نامه شگفت زده شد. امام صادق(ع) از او خواسته بود تا آنچه را در نامه است خریداری کند. البته از اندازه و مقدار آنها چیزی نگفته بود. مفضل دوباره و سه باره نامه را خواند و آنگاه نامه را به زراره داد تا بخواند. زراره بعد از آن خواند و از محتوای آن آگاه شد. به محمّد بن مسلم داد تا او نیز بخواند، تا آنکه نامه را یک به یک خواندند و از خواسته ی امام صادق آگاه شدند. سکوت فضای جلسه را فرا گرفته است. هر یک سر به چاک گریبان فرو برده و منتظر.

مفضل بن عمر، پس از لحظه ای درنگ و تأمّل گفت: خوب! چه می گویید؟ با خواسته ی کتبی امام صادق(ع) چه می کنید؟ امام صادق(ع) مواردی را در نامه تعیین فرموده که باید خریداری شود. شما بزرگان کوفه و یاران ریش سفید امام صادق چه می کنید؟ یکی از آن جمع بی آنکه سر بلند کند گفت: تا ببینیم! این مال سنگینی است! باید در پی آن باشیم و آنچه را امام خواسته   است جمع کنیم و بعد هم باید همه ی آنها را پس از خریداری به اینجا بیاوریم و از همه مهمتر از اینجا به مدینه و نزد امام صادق(ع) بفرستیم.

یکی دیگر از آن میان به کمک او آمد گفت: راست می گوید. کار سخت و طاقت فرسایی است. به سادگی محقّق نمی شود! سوّمی کمی جابجا شد و با شرمندگی گفت: مفضل، تو که بهتر از هر کسی از وضع و حال ما خبر داری. ما توان تهیّه ی آن چیزهای را که امام خواسته است نداریم، و دیگران با سکوت و جنبانیدن سر، سخنان او را تأیید کردند. پس چاره ی کار را در این دیدند که از جا برخیزند و بروند. این مشکل مفضل است تا به عنوان نماینده، خواسته ی امامش را برآورد.

همین که خواستند برخیزند، مفضل از آنها خواست شبی را پیش او بمانند و از منزل او خارج نشوند. به دیگر سخن، محترمانه آنها را در منزل خود محبوس کرد و تحت نظر داشت. مفضل چاره ای نداشت. امام صادق طیّ نامه ای از او چیزی خواسته و او به عنوان نماینده ی امام در کوفه باید به مفاد نامه عمل کند. از ریش سفیدان و نزدیکان امام صادق(ع) در کوفه که خود را گل سر سبد می دانستند، ناامید شد و دانست که از دست آنها کاری ساخته نیست. همان جوانان و دوستان خود را فرا خواند. همه ی آنها در منزل مفضل جمع شدند.

بی آنکه نامه را به آنها نشان دهد، گفت: امام صادق(ع) خواسته است تا اقلامی خریداری شود. هر یک سرپنجه به زمین مالیدند و روی چشم گذاشتند بی آنکه سخن بگویند، از جا برخاستند و از مفضل خداحافظی کردند.

گروه محبوس در منزل مفضل، این کار مفضل را که دیدند شگفت زده شدند و از اینکه جوانان و همنشین های لاابالی او هم پاسخ روشنی به مفضل نداده اند تا اندازه ای در دل قند می شکستند. با خود می گفتند: مفضل می پندارد اگر ما این پول را فراهم نکنیم، این جوانان لاابالی بی قید هرزه که سرتاپایشان هم به یک درهم نمی ارزد، کاری برای او خواهند کرد؟ هیهات! زهی خیال باطل! شب را هیئت در منزل مفضل ماندند و از این کار مفضل نیز متعجّب بودند ولی جرأت اعتراض هم نداشتند تا آنکه پاسی از شب گذشت.

درب منزل زده شد، جوانمردی از دوستان مفضل وارد شد. لختی نگذشت، صدای دیگری و جوانمردی دیگر، یکی پس از دیگری با کمی فاصله و یا پیاپی، همه وارد شدند. هر یک آنچه به همراه داشت در وسط اتاق روی فرش گذاشت. هر کس هرچه داشت، با خود به همراه آورده بود. بین آنها چشم و هم چشمی معنا نداشت. میزان، توانایی هر یک بود. همه ی آنها که روی هم انباشته شد، مفضل را کمک کردند تا بشمارد. دوهزار دینار و ده هزار درهم پول نقد به نماینده ی امام صادق(ع) تحویل دادند.

یکی از جوانان گفت: وقت کم داشتیم. فقط خواستیم دست و بال شما خالی نباشد تا شما اقدام به خرید می کنید، در همین چند روز باز هم پول خواهیم آورد. به امام(ع) بفرمایید تا ما جان به این تن داریم، مبادا خدای ناکرده نگران این چیزها باشند. جان ما فدای آقا. فقط کافی است که لب  تر کنند و امر بفرمایند. با دست به دوستانش اشاره کرد و گفت: بچّه ها! برخیزید که از شب گذشته و به حتم مفضل هم قصد استراحت دارد.

مفضل از آنها خواست تا لختی درنگ کنند و بنشینند، سپس دوستان ریش سفید خود را از اتاقی دیگر به این جمع فرا خواند. آنها حرف و سخنی برای گفتن نداشتند جز آنکه سر فرو اندازند و سکوت کنند. عرق شرم خبر پیشانی آنها نقش بسته بود.

مفضل نیم نگاهی به آنها انداخت و گفت: « آیا شما از من می خواهید اینها را از خود برانم؟ آیا گمان می برید خداوند به نماز و روزه ی شماها محتاج است؟

Share
  •  فروردین ۲, ۱۳۹۱
  •  Posted by on فروردین ۲, ۱۳۹۱
  •   Add comments

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>