مرداد ۰۷۱۳۹۰
 

ایکه از کلک هنر، نقش دل انگیز خدایی     حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی     « من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نا بستن از آن به که ببندی ونپائی»

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم     وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ی بلبل شیراز نرفته است ز یادم     « دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی ؟ »

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه     مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه     « ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی »

تا فکندیم به سر کوی وفا رخت اقامت     عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت     « عشق و درویشی و انگشت نمایی وملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدائی

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان     کس دراین شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان     « حلقه بر در نتوانم زدن ازبیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدائی »

گرد گلزار رخ تست غبار خط ریحان     چون نگارین خط تذهیب به دیباچه ی قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ی ایمان     « آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد، چه سریست خدائی »

هر شب هجر برآنم که اگر وصل بجویم     همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم     « گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی »

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن     دامن وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن     « شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مائی »

سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان     که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان     « کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که که تو در خانه ی مائی »

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند     دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند     « پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمائی »

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد     نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد      « سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهائی »

استاد سید محمد حسین شـــــــهریـــار

.

Share

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>