خرداد ۲۷۱۳۹۰
 

امیرالمؤمنین علی علیه السّلام با لشکرش به سوی صفین حرکت کرد. در بین راه آب آنها تمام شد و همه تشنه ماندند و هر چه تفحص کردند آبی نیافتند! به دستور حضرت مقداری از جاده خارج شدند و در وسط بیابان دیر ( عبادتگاهی) دیدند، به آنجا رفته و از کسی که آنجا بود مطالبه آب کردند. آن راهب گفت:از اینجا تا نزدیکترین چاه آب دو فرسخ فاصله است و گاهی برای من آب می آورند و من آن را جیره بندی می کنم وگرنه از شدت تشنگی می میرم!

حضرت فرمود: شنیدید که راهب چه می گوید! گفتند: آیا می فرمائی که به آنجا که اشاره می کند ( در دو فرسخی) برویم؟ فرمود: نیازی به پیمودن این مسیر طولانی نیست. پس سر شترش را به سوی قبله گردانید و محلی در نزدیکی دیر را نشان داد و فرمود: آنجا را حفر کنید! زمین را کندند و خاک ها را کنار ریختند تا به سنگ بسیار بزرگی رسیدند،

گفتند: ای امیرالمؤمنین! اینجا سنگی است که وسائل ما ( مثل کلنگ و تیشه) در آن اثر نمی کند! فرمود: زیر این سنگ آب است، جدیت کنید تا آن را بردارید.

اصحاب جمع شدند و تلاش کردند اما نتوانستند آن سنگ را حرکت بدهند. حضرت علی (ع) که ناتوانی اصحاب را دید نزد آنها آمد و انگشتانش را از گوشه ی سنگ به زیر آن برد و با یک حرکت آن را تکان داد و از جای برکند و به محلی بسیار دور پرتاب کرد و آب بسیاری پدیدار شد. ل

شکریان آمدند و از آن آب که بسیار گوارا و سرد بود نوشیدند و به دستور حضرت مقدار زیادی آب برای خود برداشتند. آنگاه حضرت آن سنگ را برداشت و سرجای خود گذاشت و دستور داد خاک بر آن ریخته و اثر آن را محو کردند!.

راهب که از بالای دیر این منظره را می دید گفت: مرا از اینجا پائین بیاورید وقتی او را پائین آوردند نزد علی (ع) آمد و گفت: آیا تو پیامبر خدا هستی؟ گفت: نه. پرسید: آیا ملائکه هستی؟ گفت: نه، پرسید: پس تو کیستی؟ فرمود: من جانشین پیغمبر اسلام هستم. راهب گفت: دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مسلمان بشوم! حضرت دستش را به سوی او دراز کرد و او شهادت به توحید و نبوت و امامت علی (ع) داد و مسلمان شد. حضرت شرائط و احکام اسلام را برای او گفت.

سپس پرسید: چه چیزی باعث شد که تو اسلام بیاوری؟ گفت: ای امیرالمؤمنین! این دیر اینجا بنا شده تا کسیکه این سنگ را از جای خود برمی دارد شناخته شود، قبل از من علما و راهب های زیادی در این دیر ساکن شده اند تا تو را بشناسند ولی موفق نشده اند، و خدا این نعمت را به من مرحمت نمود زیرا ما در کتاب خود دیده ایم و از علماء خود شنیده ایم که از محل این سنگ هیچکس جز پیامبر  و یا جانشین پیامبر خبر ندارد، و تا او نیاید محل او آشکار نمیشود و کسی قدرت کندن آن را ندارد جز همان نبی یا وصی او، و چون من تحقق این وعده را به دست تو دیدم مسلمان شدم.

حضرت علی (ع) وقتی این سخن را شنید آنقدر گریه کرد که صورت ( و ریش) او از اشک چشمش تر شد و فرمود: خدا را سپاس می گویم که نزد او فراموش شده نیستم و در کتب آسمانی نام مرا ذکر کرده است. آنگاه اصحاب را صدا زد و فرمود: بشنوید آنچه این برادر مسلمان شما می گوید.

راهب یکبار دیگر جریان را گفت و همه ی اصحاب شکر خدا بجای آوردند که از یاران علی (ع) هستند.لشکر حرکت کرد و راهب هم با آنها همراه شد و در جنگ با اهل شام آن راهب کشته شد و حضرت بر او نماز خواند و او را به خاک سپرد و بسیار برای او استغفار کرد.

Share

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>