اردیبهشت ۱۴۱۳۹۰
 

سلمان می گوید: دختر رسول خدا (ص) را دیدم که در خانه مشغول آسیاب کردن بود. آن قدر با دست چرخانده بود که خون بر میله ی آسیاب دیده می شود و از آن طرف، صدای حسین ( علیه السلام) فرزندش، که از گرسنگی بلند شده بود، شنیده می شد. به حضرت عرض کردم شما دست از کار بردارید و فضّه را خبر کنید تا کارها را انجام دهد.

فرمود: سلمان، پدرم توصیه کرد که یک روز کار خانه با وی باشد و یک روز را هم خودم انجام دهم و امروز نوبت من است، سلمان گوید، عرض کردم من بنده ی آزاد شده ای هستم که به کار عادت دارم، و حاضرم شما را کمک کنم.

حضرت فرمود: شما آرد کنید، من فرزندم حسین (ع) را آرام می کنم. سلمان مشغول آرد کردن بود که صدای اذان بلند شد. می گوید: برخاستم و در مسجد برای نماز شرکت کردم، پس از ادای نماز ، موضوع را به علی (ع) گفتم. حضرت گریه کرد و به سوی منزل روانه شد. دوباره بازگشت و خوشحالی در چهره اش نمایان بود.

پیامبر علّت شادی علی را جویا شد. عرض کرد: من بر فاطمه وارد شدم، وی را دیدم که به استراحت پرداخته و حسین (ع) نیز بر روی سینه ی حضرت خوابش برده و آسیاب بدون حرکت شخصی، خود در حال حرکت بود. رسول خدا (ص) لبخندی زد و فرمود:

ای علی آیا نمی دانی که خداوند ملائکه ای را مأمور نموده که در زمین می گردند و تا روز قیامت خدمتکار محمّد ( صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمّد ( علیه السلام) هستند؟

طلیعه رمضان –خطیبی

Share
  •  اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۰
  •  Posted by on اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۰
  •   Add comments

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>