فروردین ۳۱۱۳۹۰
 

در کتاب وفاهالزهراء است که فاطمه علیها السّلام هرگز بیماری نداشت جز دوری از رسول خدا صَلّی الله ُعَلیه و آله و یکروز امیرالمؤمنین علیه السّلام در حجره نزدش آمد و دید خمیر کرده و آبی ساخته که سر حسنین علیهما السّلام را بشوید.

امیرالمؤمنین در شگفت شد و فرمود: ای دختر پیغمبر صَلّی اللهُ علیه و آله سابقه نداشت که بدو کار دنیاپردازی در یک روز و گمانم سببی دارد. فاطمه گریست و اشکش بر گونه اش چَکید و گفت: یا أمیرالمؤمنین این نشانه ی جدائی میان من و تو است بدانکه دیشب پدرم را در خواب دیدم در بلندی ایستاده و براست و چپ نگاه می کرد و گویا چشم براه کسی بود و باو گفتم گذشتی و مرا تنها و بی کس گذاشتی که روز و شب بر تو گریم نه خوراکم گوارا و نه خوابم خوش باشد.

فرمود: ای فاطمه در اینجا چشم براهم گفتم برای که؟ فرمود ای فاطمه چشم براه توام که جدائی گذشت و شبهای شیفتگی سپری شدند و هنگام کوچ نزدیک است آماده دیدار و وصال باش. طنابهای چادر تنت را از تنگنای فرودین بر کن و در فضای عالم بالا بر زن از دخمه ی تاریک دنیا برآ و در معموره دیگر سرا نشیمن کن، ای فاطمه بشتاب که چشم براه توام و از اینجا نروم تا بیائی، زود بیا و دختر جانم بتو خبر دهم که شب آینده نزد منی، چون این خواب را دیدم یقین کردم که در شام آینده از تو کوچانم.

Share
  •  فروردین ۳۱, ۱۳۹۰
  •  Posted by on فروردین ۳۱, ۱۳۹۰
  •   Add comments

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>