آذر ۲۶۱۳۸۹
 

عصر یک جمعه ی دلگیر .

دلم گفت بگویم بنویسم

 که چرا عشق به انسان نرسیده است ؟

چرا آب به گلدان نرسیده است ؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است ؟

و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ؟

به ایمان نرسیده است و

 غم عششق به پایان نرسیده است ؟

بگوحافظ دل خسته زشیراز بیایدبنویسد .

که هنوزم که هنوزاست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است ؟

دل عشق ترک خورد :گل زخم نمک خورد :زمین مرد:زمین مرد

خداوند گواه است. دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است.

ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی: برسد کاش صدایم به صدایی ….

عصر این جمعه ی دلگیر .وجود تو کنار

دل هر بیدل آشفته شود حس .

تو کجایی گل نرگس ؟

 به خدا آه نفس های غریب تو ….

                                                                   بقیه در ادامه مطلب

….که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم .

زده آتش به دل آدم و عالم .

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی

 به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

که به جای نم شبنم بچکد خون جگر از عمق نگاهت .

نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت .

به فدای نخ آن شال سیاهت .

به فدای رخت ای ماه ! بیا .

صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجرک الله …

عزیز دو جهان .یوسف در چاه .

دلم سوخته از آه نفس های غریبت .

دل من بال کبوتر شده .

خاکستر پرپر شده .

همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی .

و سپس رفته به اقلیم رهایی :

به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی

و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت .

زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی .:

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد .

نگهم خواب ندارد .

قلمم گوشه ی دفتر .غزل ناب ندارد .

شب من روزن مهتاب ندارد .

همه گویند به انگشت اشاره :

مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد …..؟؟

تو کجایی ..؟تو کجایی شده ام باز هوایی .شده ام باز هوایی ….

گریه کن گریه و خون گریه کن آری

که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را

و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه زمقتل بنویسم .

و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است .

به گستردگی ساحل نیل است ….

و این بحر طویل است .

و ببخشید اگر این مخمل خون بر تن تب دار حروف است .

که این روضه ی مکشوف لهوف است …..

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است .

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است :

ولی حیف که ارباب (( قتیل العبرات )) است .

ولی حیف که ارباب

((اسیر الکربات )) است

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است

و زنی محو تماشاست زبالای بلندی ..

الف قامت او دال

و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که (( الشمر ……))

خدایا چه بگویم .که (( شکستند سبو را و بریدند ))….

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم .

میگذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی .

تو خودت کرب و بلایی .

قسمت میدهم آقا

به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی …

تو کجایی ….

تو کجایی ….

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

Share

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>