آبان ۲۱۱۳۸۹
 

 

میترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید

مهتاب رخت بعد غروبم به در آید

می ترسم از آن دم که بیایی و نباشم

جان از بدنم رفته و عمرم به سر آید

می خوانمت ای یار ز صبح ازلی

آه از دل خونم ز غم هجر برآید

در راه تو من منتظرم تا که بیایی

از گل وصل رخت بهر دلم کی ثمر آید

بر دامن تو رشته دل را چو ببستم

کی مهر رخت از پس پرده به در آید

جز هجر تو اندر دل من هیچ غمی نیست

کی می شود از سینه غم هجر برآید

هر سو نگرم از تو و از وصل بگویند

کی می شود این فصل فراق تو سرآید

از باغ غمت لاله چو بسیار بچیدیم

کی می شود اندر دل ما لاله وصل تو برآید

 

Share

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>