آبان ۰۷۱۳۸۹
 

mahdi

در دل خود کشیده ام نقش جمال یار را

پیشه خود نموده ام حالت انتظار را

ریخته دام ودانه شه از خط وخال خویشتن

صید نموده مرغ دل برده از او قرار را

سوزم وسازم از غمش روز وشبان بخون دل

تا که مگر ببینم آن طرّه مشکبار را

دولت وصل او اگر یکشبی آیدم بکف

شرح فراق کی توان داد یک از هزار را

چشم امید دوختن درره وصل تابکی

برده شرار هجر او از کفم اختیار را

ای مه برج معدلت پرده زچهره برفکن

شوی زچشم عاشقان زآب کرم غبار را

سوختگان خویش را کن نظر عنایتی

مرهمی از کرم بنه این دل داغدار را

حیران را ز جلوه ای از رخ خویش مات کن

تا رهد از خودی خود ترک کند دیاررا

***** 

Share

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>